تبلیغات
انباری

سلام دوستان خوش اومدید به انباری خاطراتم رو از امروز شروع میکنم.

من عاشق پیانو هستم اگه تا آخروب بری بهش میرسی بازدن دکمه هاش توسط موس یا کیبرد تو هم عاشقش میشی امتحان کن


تاریخ : شنبه 8 مهر 1391 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام سلام صد تا سلام بعد از اینکه 15 کیلو کم کردم اعتماد به نفسم به سقف رسیده یونی خیلی خیلی خوش میگذره بیشتر از مدرسه همه چی خیلی خوبه همه چی رو دوست دارم خوشحالم زندگی جریان داره امروز رفتیم آزمایشگاه خیلی خیلی خوب بود وای چه خوشحالم راستی امروز از فرحزاد ی تا مدیریت پیاده رفتم ناهارم نخوردم 5 ساعتم تو آزمایشگاه بودم الان رو به مونم فعلا

تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 04:43 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
فردا 25 بهمن بالاخره من میرم سر کلاس واقعا از بیکاری داشتم میمردم خداروشکر برای ثبت در تاریخ گفتم.

تاریخ : جمعه 24 بهمن 1393 | 08:02 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
تمام روز تمام شب منتظرت بودم نیامدی باز هم منتظر میمانم
حافظ دیگر حرف هم را نمیفهمیم انگار از من خسته شده ای
من برایت یک شعر گفتم یک شعر بلند 
تمام طول روز دعا کردم نشد
حافظ فقط میگویی انتظار انتظار واقعا دردناک است
موهایم را میبافم
گفتی اگر این وضعیت را تغییر ندهی زیان میبینی دیدم حافظ من زیان دیدم من زیان دیدم
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
منتظر یک تماس که زده نمیشود 
سردرگمم
19 روز بیداری 19 روز انتظار از 19 متنفرم
27 را دوست دارم
دیوانه نیستم هذیآن نمیگویم من فقط دچار شده ام دچار
حافظ مژده داد






تاریخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 01:39 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

روح بزرگوار من ، دلگیرم از حجاب تو

شکل کدوم حقیقته ، چهره بی نقاب تو

وقتی تن حقیرمو ، به مسلخ تو می برم

مغلوب قلب من نشو ، ستیزه کن با پیکرم

اسم منو از من بگیر ، تشنه ی معنی منم

سنگینه بار تن برام ، ببین چه خسته می شکنم

به انتظار فصل تو ، تمام فصلها گذشت

چه یأس بی نهایتی ، ندیم من بود

فصل بد خاکستری ، تسلیم و بی صدا گذشت


چه قلب بی سخاوتی ، حریم من بود

دژخیم بی رحم تنم ، به فکر تاراج منه

روح بزرگوار من ، لحظه ی معراج منه

فکر نجات من نباش ، مرگ منو ترانه کن

هر شعرمو به پیکرم ، رشته تازیانه کن



فصلت امد کمی مانده تا نو شدنت کمی مانده تا نزدیکی های بهار کمی مانده تا من در اشکهایم غرق شوم کمی مانده تا بفهمی دوستت دارم



تاریخ : سه شنبه 16 دی 1393 | 08:09 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

تمام ناتمام من با تو تمام میشود


شاعر بی نام و نشان صاحب نام میشود


تمام من به نام تو،شعر دوباره میشود


بند سکوت کهنه ام چارپاره میشود


تمام نه،تمام نه،که جام ناتمام لب ریخته ام


تمام نه ،تمام نه ،که ناتمامی از تو اویخته ام


تمام ناتمام من با تو تمام میشود


در این حریر خانگی روی ترانه شسته ام


تمام خون من شبی پر از ستاره میشود


از تو بر این ترانه نور ستاره میچکد


بر این بلند بیصدا غزل دوباره میچکد...


چکه کن ای ابرک من


مثل ستاره بر زمین


طلوع میلاد مرا در شب بی سحر ببین...




تاریخ : سه شنبه 16 دی 1393 | 07:55 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

با چی خالی کنم هر شب یه بغضی قد یه کوهُ
شبایی که بغل کردم یه قاب عکس بی روحُ
کجایی که ببینی من چه دردی میکشم بی تو
چه زجری میشکم وقتی میبینم جای خالیتو..

تو رفتی خاطرات تو
رفیق ِ اشک چشمامن
در و دیوار این خونه غریبی میکنن با من
یه دریا بودی و چشمم حریف بغض دریا نیستی
تو اونقدر دور رفتی که ازت
یکــ قطره پیدا نیست..

کجــایی .. که ببینـی
من چقدر دل خسته و تنهام
ببیـنـی ، زندگی بی تـو
داره جون میده رو دستام


♫♫♫

منو تو ما شده بودیم عذابم میده من بودن
با داغ ِ دوری از دستات یه عمری تن به تن بودن
دلم میگیره از تقدیر که دور از هم رهامون کرد
اگه قسمت جدایی بود واسه چی آشنامون کرد..

کجــایی .. که ببینـی
من چقدر دل خسته و تنهام
ببیـنـی ، زندگی بی تـو
داره جون میده رو دستام



تاریخ : یکشنبه 14 دی 1393 | 09:22 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام از ساعت 5ونیم تا 7وده دقیقه تایپ کردم پرید از اونجایی که اعتقاد دارم هیچ چیز بی حکمت نیست دیگه اونا رو نمینویس مخوب من از بهمن میرم دانشگاه چه زود گذشت والبته سرکاربله بالاخره کار پیداکردم پس دیگه کلاس واینا نمیرم وقت ندارم میفهمی وقت ندارمنمیدونستم بعد این همه تفریح حالا به یک باره این طوری میشه ولی من راضیمچیز خاص دیگه ای اتفاق نیفتاده من رژیم گرفتم الان به وزن قبل کنکور برگشتم ولی میخوام خیلی لاغر شم میفهمی من رشته ام تغذیه است همه اونجا مانکنن میفهمیدیگه حال ندارم بنویسم میگم از ساعت 5ونیم دارم تایپ میکنم انگشتام اماس کرد تاول زد  درکم کن کریسمس وسال نو هم مبارک بوسسسسسسسسسسسسسسس بای

پی نوشت:دوستانی که میاین مینویسید پریسا چی قبول شده حسابداری مجازی دیگه دست از سر کچل من بردارید

تاریخ : سه شنبه 9 دی 1393 | 07:15 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
یلدا مبارک


نگه دگر به سوی من چه می کنی

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

توهم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو...برو...به سوی او"مرا چه غم

تو آفتابی... او زمین...من آسمان

براو بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

براو بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من"تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت وآن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
این روزها به علایقم مشغولم کتاب دزیره را میخوانم خاطرات یک خوناشام را میبینم آشپزی میکنم ترکی استانبولی یاد میگیرم شهر را میگردم سفر میکنم مینویسم وخانه را برای شب یلدا کریسمس سپنتا ولنتاین اماده میکنم وفیلم فلطماگل را میبینم قسمت47 بعداز 18 سال دارم زندگی میکنم خدایا شکرت



تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
الان ساعت7و10 دقیقه ی صبح من نشستم درحالی که یه تی شرت لیمویی پوشیدم  چایی میخورم واخبارمیخونم قبلشم داشتم پیام هامو چک میکردم این الهام چرخنده رو هم خدا شفا بده میخواستم صدامو واسه کتاب خونه دیجیتال بفرستم ولی سند نشد این روز ها کتاب زیاد میخونم الان در حال خوندن بلندی های بادگیر(خیلی قشنگه)ومادربزرگ وقوانین عشق هستم دیگه اینکه رفتم به دبیرستانمون سرزدم همه چی خیلی تغییر کرده بود حتی جفری هم رفته بود فقط فرجی معلم زبانمون رو دیدم دیگه هیچ خبر نیست حس میکنم عمرم داره هدر میره نه کاری نه درسی نه فعالیت خاصی فعلا که در حال وزن کم کردنم خدا رو شکر الانم میخوام ایمیل هامو چک کنم راستی نمیدونم نوشتم که دارم ترکی استانبولی یاد میگیرم یا نه؟خوب دیگه من برم بقیه اخبارم بخونم

تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 07:11 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات


نمیخواستم اینجوری وابسته شم
نمیخواستی اینجوری عادت کنی
به هرکس که از زنگدیم رد بشه
به هر سایه حتی حسادت کنی

نمیتونم از عشق تو بگذرم
جدایی خوده مرگه ترکم نکن
منو تو یه اندازه عاشق شدیم
بیا سایتو از سرم کم نکن..

تو هم مثل من بی قراره چشات
میدونم دلت تا ابد با منه
چشاتو میبندی جهانم سیاست
چشامو ببندم دلت میشکنه

تو هم مثل من بی قراره چشات
میدونم دلت تا ابد با منه
چشاتو میبندی جهانم سیاست
چشامو ببندم دلت میشکنه



تاریخ : جمعه 30 آبان 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
من دوباره شاعرشدم شاید به خاطر رفتن یک مرد تابستانی درآبان ماه گوشه ی بهمن ومن چند قدم مانده تا بهار بعداز نوشیدن صدایت شاعرشدم .


روحت شاد خداحافظ تا یه دیدار دیگه




تاریخ : دوشنبه 26 آبان 1393 | 01:14 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
نشستم رو زمین گوشه پنجره بخار چایی که میشینه روش یه شکلک میکشم که داره میخنده ولی یه قطره سر میخوره دلش گرفته همین موقع بود پارسال نشسته بودم کنار بخاری تو مدرسه هیچ کس نبود فقط خودم بودم داشتم میخندیدم ولی یه قطره سرخورد دلم تنگ شده واسه اون راهروکه تهش یه آینه بود واسه درخت گیلاس گوشه ی آبخوری واسه یه نفرکه هم قدبودیم واسه گل های یاس واسه اتوبوس قرمزاتایه ایستگاه مونده به آخر واسه کوچه های پرپیچ وخم تایه قدم مونه به بهارواسه اون سه ساعت واسه کیک شکلاتی واسه کلبه ای که نشونم بودکه گم نشم برمیگرم به عقب ترواسه کتونی های سفیدم اون دندونی که تو باغچه چال کردم هنوزهست؟واسه سن تئاتربیشتراز همه دلتنگم اولین نقش اونقدر لرزیدم که دیالوگا قاطی شد الانم قاطی شدهمه ی دیالوگا از اول باید بگم کات.

تاریخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 01:42 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
همین الان همزمان بامن که داشتم پیجتو لایک میکردم اومدی ویه نفردیگه رو فالو کردی پس من کی فالو میشم ولی حس خوبیه بدونم همزمان بامن هستیخوب بی کاری این روزاپاییز زیباییه من تاپ کلاس زبان شدم رفتم ترم بعد میرم ایروبیک از بدن درد نمیتونم تکون بخورم واسه محرم میریم خونه مامان بزرگم دیگه یه شال دیگه بافتم وفردا نوبت منه ناهار بپزم واتفاق دیگه ای نیفتاده فعلا بوسسسسسسسس




تاریخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 12:31 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
ازمسافرت برگشتم فردا نیم ترم زبان دارم از 1آبان میرم ایروبیک امشب رفتم پاتوق ومحرم نزدیکه وهواهوای خوبیه وشال گردنم داره تموم میشه وقهوه میخورم وخوابم پریده وامشب دوباره شاعرشدم وزندگی میگذره ودلم تنگه فعلا

تاریخ : شنبه 26 مهر 1393 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.