سلام دوستان خوش اومدید به انباری خاطراتم رو از امروز شروع میکنم.

من عاشق پیانو هستم اگه تا آخروب بری بهش میرسی بازدن دکمه هاش توسط موس یا کیبرد تو هم عاشقش میشی امتحان کن


تاریخ : شنبه 8 مهر 1391 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
یلدا مبارک


نگه دگر به سوی من چه می کنی

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

توهم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو...برو...به سوی او"مرا چه غم

تو آفتابی... او زمین...من آسمان

براو بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

براو بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من"تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت وآن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!



ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
این روزها به علایقم مشغولم کتاب دزیره را میخوانم خاطرات یک خوناشام را میبینم آشپزی میکنم ترکی استانبولی یاد میگیرم شهر را میگردم سفر میکنم مینویسم وخانه را برای شب یلدا کریسمس سپنتا ولنتاین اماده میکنم وفیلم فلطماگل را میبینم قسمت47 بعداز 18 سال دارم زندگی میکنم خدایا شکرت



تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
الان ساعت7و10 دقیقه ی صبح من نشستم درحالی که یه تی شرت لیمویی پوشیدم  چایی میخورم واخبارمیخونم قبلشم داشتم پیام هامو چک میکردم این الهام چرخنده رو هم خدا شفا بده میخواستم صدامو واسه کتاب خونه دیجیتال بفرستم ولی سند نشد این روز ها کتاب زیاد میخونم الان در حال خوندن بلندی های بادگیر(خیلی قشنگه)ومادربزرگ وقوانین عشق هستم دیگه اینکه رفتم به دبیرستانمون سرزدم همه چی خیلی تغییر کرده بود حتی جفری هم رفته بود فقط فرجی معلم زبانمون رو دیدم دیگه هیچ خبر نیست حس میکنم عمرم داره هدر میره نه کاری نه درسی نه فعالیت خاصی فعلا که در حال وزن کم کردنم خدا رو شکر الانم میخوام ایمیل هامو چک کنم راستی نمیدونم نوشتم که دارم ترکی استانبولی یاد میگیرم یا نه؟خوب دیگه من برم بقیه اخبارم بخونم

تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 07:11 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات


نمیخواستم اینجوری وابسته شم
نمیخواستی اینجوری عادت کنی
به هرکس که از زنگدیم رد بشه
به هر سایه حتی حسادت کنی

نمیتونم از عشق تو بگذرم
جدایی خوده مرگه ترکم نکن
منو تو یه اندازه عاشق شدیم
بیا سایتو از سرم کم نکن..

تو هم مثل من بی قراره چشات
میدونم دلت تا ابد با منه
چشاتو میبندی جهانم سیاست
چشامو ببندم دلت میشکنه

تو هم مثل من بی قراره چشات
میدونم دلت تا ابد با منه
چشاتو میبندی جهانم سیاست
چشامو ببندم دلت میشکنه



تاریخ : جمعه 30 آبان 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
من دوباره شاعرشدم شاید به خاطر رفتن یک مرد تابستانی درآبان ماه گوشه ی بهمن ومن چند قدم مانده تا بهار بعداز نوشیدن صدایت شاعرشدم .


روحت شاد خداحافظ تا یه دیدار دیگه




تاریخ : دوشنبه 26 آبان 1393 | 01:14 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
نشستم رو زمین گوشه پنجره بخار چایی که میشینه روش یه شکلک میکشم که داره میخنده ولی یه قطره سر میخوره دلش گرفته همین موقع بود پارسال نشسته بودم کنار بخاری تو مدرسه هیچ کس نبود فقط خودم بودم داشتم میخندیدم ولی یه قطره سرخورد دلم تنگ شده واسه اون راهروکه تهش یه آینه بود واسه درخت گیلاس گوشه ی آبخوری واسه یه نفرکه هم قدبودیم واسه گل های یاس واسه اتوبوس قرمزاتایه ایستگاه مونده به آخر واسه کوچه های پرپیچ وخم تایه قدم مونه به بهارواسه اون سه ساعت واسه کیک شکلاتی واسه کلبه ای که نشونم بودکه گم نشم برمیگرم به عقب ترواسه کتونی های سفیدم اون دندونی که تو باغچه چال کردم هنوزهست؟واسه سن تئاتربیشتراز همه دلتنگم اولین نقش اونقدر لرزیدم که دیالوگا قاطی شد الانم قاطی شدهمه ی دیالوگا از اول باید بگم کات.

تاریخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 01:42 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
همین الان همزمان بامن که داشتم پیجتو لایک میکردم اومدی ویه نفردیگه رو فالو کردی پس من کی فالو میشم ولی حس خوبیه بدونم همزمان بامن هستیخوب بی کاری این روزاپاییز زیباییه من تاپ کلاس زبان شدم رفتم ترم بعد میرم ایروبیک از بدن درد نمیتونم تکون بخورم واسه محرم میریم خونه مامان بزرگم دیگه یه شال دیگه بافتم وفردا نوبت منه ناهار بپزم واتفاق دیگه ای نیفتاده فعلا بوسسسسسسسس




تاریخ : دوشنبه 5 آبان 1393 | 12:31 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
ازمسافرت برگشتم فردا نیم ترم زبان دارم از 1آبان میرم ایروبیک امشب رفتم پاتوق ومحرم نزدیکه وهواهوای خوبیه وشال گردنم داره تموم میشه وقهوه میخورم وخوابم پریده وامشب دوباره شاعرشدم وزندگی میگذره ودلم تنگه فعلا

تاریخ : شنبه 26 مهر 1393 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام خوبین؟خوبم هه هه هه هیچی بابا اینارو که مینویسم یه نفرم نمیخونه ولی خوندنش تو آینده خیلی باحالهفردا میرم واسه ثبت نام دعاکنید خوب که دیگه تموم شه خسته شدم والا امروز لوبیا پلو درست کردم رفتم کلاس زبان امروز باید داستان میگفتیم اونقدر شبیه کتابه گفتم معلمه گقت از رو کتاب نخون منم کتابمو دادم بهش اعتراف میکنم این داستانرو100 دفعه واسه شاگردهای خیالیم گفتم الانم جاتون خالی داریم 90نگاه میکنیم وپاستیل ومارشمالو وکیندرمیخوریمهه هه این روزا الکی شادم ها فردا میرم کاموا بخرم واسه شال گردن زیبای من در اری که اگه دیدم کسی تقلید کرد میکشمش یه نفره میشناسیمش هی اس میده به بابام اعصابمونو ریخته بهم ما پاک کرده بودیم شماره شو نمیدونم اون چرا پاک نمیکنه که سند ال کرد واسه ما نفرسته هیچی دلم میخواد برم استخرتازه یه چیزی یادم رفتم بگم یه پیرمرده عاشقم شدهشنبه بهم آب پاشید(انگار فیلم هندیه)امروزم میخواست در خونه رو برام باز کنه گفتم کلید دارم به مامانم گفتم گفت با منم همین جوری حرف میزنه کلا قاطیهراستی گفت انارا که رسید واستون میچینم میارماین پیرمرده چشم عسلیه منم هرچی تا حالا فال گرفتم تو طالعم مرد چشم عسلی بوده یعنی مامانم اونقدر تیکه انداخت مرده بودیم از خنده بعد زن این مردم اینقدر منو نگاه میکنه هی میخنده احوال پرسی میکنه اصلا خانوادگی تخته هارو دادند اجاره میگم نکنه این زنه سرطانی چیزی داره داره یه زن واسه شوهرش انتخاب میکنهدفعه بدی بهش میگم من قصد ازدواج با پیرمرد ندارموای سوژه استامروز واسه پیداکردن یه لباس تموم کمدمو ریختم وسط اتاق بعد دیدم به چوب لباسی آویزونه الان اتاقم وضعیتی داره اسف باردیگه من برم فعلاچرا من میام پای نت خاطراتم یادم میره ومثل بچه لوس های دماغو مینویسم؟

تاریخ : دوشنبه 14 مهر 1393 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام ای باباچرابین این همه گوشی گوشی مابایدفیک باشه که مجبور بشیم پس بدیم من هنوزم با نوکیام دارم سرمیکنم کارهم که نداریم کلا شدیم انگل اجتماع حداقل یکی بیاد ترانه هاموبخره دوتا نمایش نامه هم دارم مشتری نبود ترانه هام خیلی خوب اندها سبکم هم مثل روزبه بمانی هرکی خواست براش بفرستم خودتون قضاوت کنید یه نمایش نامه دارم به نام دنیای عروسک ها فلسفی است اونم کار خیلی خوبی است کی به هنر بهامیده آخه؟وقتی رتبه 120 کنکور هنر بشی بعدنذارند انتخاب رشته کنی استعداد هاتم به فنا بره بعد فلانی زنگ بزن بگه تو باید دکتربشی میخواستم بکوبم تو دهنش زنیکه لب گوری رو آخه سنننه؟حیف پشت تلفن بودم ولی قطع کردم که حالیش بشه واسه دختر دختر پیام نوریش شیرینی میده اسکله به ملا هیچی دیگه یه شال گردن بافتم دارم میرم تو کار دومی کلاس زبانم میرم همین اول کاربه من بدبخت گفته بیا شنبه ورور کن منم یه متن آماده کردم تاشنبه فک بزنم حسابی تازه مامان وبابامونم رفتند مسافرت این بچه دماغو رو گذاشتند همش باید غذابدم بهش (بچه دماغو طرفای 2مترقدشه دیگه خودتون حساب کنید چقدر یاد بریزه تو خندق بلا) چقدر چاله میدونی وبی ادب شدم اعصاب ندارم الان اینجوری شدم به بزرگواری وکوچیکواری خودتون بی خیخی طی کنید تو پست بعدی یکی از ترانه هامو رمز دار میذارم فقط به خریداررمزمیدم گفته باشم الان برم تا به خودم فحش ندادم راستی بردمونم تبریک میگم (والی)فعلا

تاریخ : جمعه 11 مهر 1393 | 05:31 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام فردا اولین جلسه زبانمه امروز رفتیم من مسیر دانشگاه رو یاد بگیرم وثبت نام کنم( ثبت نام ماهم دردسری شده ها )تازگی ها بافتنی میکنمشدم مثل نه نه پیرزن هارفتم تست بدم واسه تعیین سطح همینجور لولم داشت میرفت بالا سر یک کلنه انعام  دوترم آوردم پایینبیشولول یه بچه هم اونجا بود اسمش بشرا بوددیگه اتفاقی نیفتاده جزاینکه من کدبانو شدم رفتفردا ناهارچی بپزم؟فعلابوسسسسسسسسسسسس بای

تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام  آقا این نامردیه من همش دارم میشورم میپزم پوستم پوست پوست شده اینقدر مایع ظرف شویی بهش خورده (تازه بادستکش)آقا این نامردیه به هرکی زنگ میزنم دانشگاهه(یاتلفنو جواب نمیده چون قبول نشده)آقا این نامردیه چون ساعت هنوز 12 نشده من ناهارم آماده است با سالاد ومخلفات (شرط میبندم خانم های خونه دارم هنوز ناهارشون آماده نیست)آقااین نامردیه که من نمیرم مدرسه ولی ساعت 8 بلند شدم بشوروبپز رفتم کلاس برگشتم(ایروبیک)حموم رفتم غذا پختم رفتم اسممو کلاس زبان بنویسم بسته بود(چقدر فرز شدم)آقا این نامردیه من چراباید ترم بهمن باشم آخه که همش ترم تابستونی بر دارم که یه ترم عقب افتاده جبران بشهآقا این نامردیه که من بشینم پای نت طرز تهیه پنیر خانگی وترشی هفت بیجار وراه های لاغری وطرز تهیه بیف استراگانف رو سرچ کنم اون وقت زنگ بزنم به ریحانه گوشی رو برنداره بعد زنگ بزن به اون یکی ریحانه باباش بگه دانشگاهه(الان همه فهمیدند من امروز به حرف ر دفترچه تلفن گیرداده بودم) بعد من اوج سرگرمیم سرک کشیدن تو اینستاگرام ورزشکارا وبازیگرا وخواننده ها باشه (البته تو دانشگاه فکرنکنم سرگرمی باشه ولی پسرمثبت هارو که میشه دست انداخت)دوستان من واسه فردا چی بپزم؟الان حوصله ام به شدت سررفته در حدی که الان رفتم میل بافتنی وکاموا آوردم شروع کردم به بافتن تا بهمن که برم دانشگاه 4 تا5 تا ست شال وکلاه ودستکش میبافمتازه تزیئنات خونه هم درست میکنم تازگی ها مثلا یه جاشمعی درست کردم تا الان دستبندم میبافم زبانم میخونم دیگه نمیدونم چیکارکنم میخوام برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم بابام گفت واسم ماشین میخرهآقا این نامردیه چرابوی سیر نمیره دستامو 6بار شستمآخرسرم به دستم اسپری زدم الان بوی سیرواسپری میدهاصلا من چرااینقدر سرمامیخورم چراخوب نمیشم؟الان من دقیقا نفهمیدم غذای ایرانی پختش وقت گیره دقیقا کدوم غذا؟پس اگه میخواستیم غذای آسیای شرقی بپزیم چیکارمیکردیم؟یه تخم مرغو 20 سال چال میکنند بعد ترشی میکنند خوب دیگه من برم یه فیلم بذارم ببینم تا از بی حوصلگی غش نکردم فعلا بوسسسسسسسسسسس

تاریخ : شنبه 5 مهر 1393 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام رفتیم ثبت نام گفتند خانم برو ترم بهمن بیا هیچی دیگه گفتم تا بهمن واسه خودم ول میچرخم دوروز موندم توخونه دیدم نمیشه آقامن همش دارم میپزم میشورم امید به زندگی ام کلا از دست داده بودم احساس پوچی میکردم(بیچاره اونایی که کلا قبول نشدند) جالب انگیزش میدونید کجاست دانشکده تغذیه بهشتی تو شهرک غربه یعنی پیاده ام میتونم برم دیشب رفتیم دنبال کار چندجا سر زدیم واسه فروشندگی فروشندگی سابقه کارمیخواد آخه همه بلداندهمسایه هامونو دم در دیدیم بعدیه سال همچین نگاه میکردند انگار آدم ندیدند گفتند ما فکرکردیم دخترتون دبستانیهخیلی ممنون حالا دیدند من از آقای همسایه ام بلند ترم تو شوک بودند عجیب مامانم گفت تغذیه میخونه (جونم؟هنو که نمیخونم)اونام کلا به به چه چه میکردندزنم سریع گفت دخترم هوشبری خونده پسرمم مهندسی نمیدونم چی چی داره(خوب به ماچه؟!)نیم ساعت وایساده بودند فک میزدند  بعدم رفتیم خرید امروزم زنگیدم به سمی واتاقمو گرد گیری کردم مامان وبابامم رفتند کرج خونه دوستشون ما هم که موندیم خونه حالا تصمیم گرفتم برم زبان وایروبیک تا بهمن کارکه گیرنیاوردم از تو خونه موندن بهتره همین دیگه هیچ اتفاقی نیفتاده فعلا بوسسسسسسسسسسسس بایییییییییییییییییییییییییییی

تاریخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 | 07:08 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

دیگه نمستونم برم اهواز گفتند حتما باید بری شهیدبهشتی تهران همیشه در یادم خواهندماندمردم باصفای اهواز فعلا نمیتونم بیشتربنویسم فعلاخداحافظ

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 09:32 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام دوستان به انباری خوش اومدید این چند روز که نبودم رفته بودم اهواز برای ثبت نام باید اعتراف کنم کاملا اشتباه میکردم تورو خدامنو ببخشید اگه بد قضاوت کردم اهواز خیلییییییییییییییییییییییییی خوب بود چون خیلی دوست داشتم لحظه به لحظه رو مینویسم پروازمون ساعت 3و30 بود که با هامون تماس گرفتند گفتند تاخییر داره و5ونیم بیایید ما هم 5ونیم رفتیم ولی بازم تا 8ونیم  تاخییر داشت ماهم نشستیم بااهواز ها صحبت کردیم ببینیم اونجا چه جوریه بعدسوارشدیم من ومامانم افتاده بودیم نزدیک در خروجی وصندلی ها نمیخوابید مامانم هم که خیلی شیطونه داشته صندلی رو از جا میکند مهماندار اومد گفت چرا اینجوری میکنی چند سالته تو؟مامانم گفت جام بده تنگه صنلی نمیخوابه مهماندارم گفت بشین جا باز میکنه یعنی مرده بودیم از خنده  وقتی رسیدیم مهماندارگفت دمای هوا 35 درجه منم گفتم یا امام رضا نکنه من بمیرم تو این هوا(کلا به دید بدی وارد شدم شرمنده) بعد فهمیدم همون ساعت تهران 32درجه است یعنی 3 درجه کمترپیاده شدیم ومن بازم عصبانی بودم رفتیم نشستیم منتظر چمدونهاکه یه خانم به نام سمانه اومد پیشمون نشست وباهامون دوست شد وشماره اشو بهم داد گفت 10 ساله اهواز زندگی میکنه مال دریا کناربود اهوازازدواج کرده بوداز خونه مامانش برمیگشت گفت اهواز تنهاست ومنودعوت کردخونش وگفت هرکاری داشتی به خودم بگوو... خلاصه حسابی شرمنده کردم مارو از اون جداشدیم رفتیم به سمت تاکسی راننده هم خیلی آقای خوب ومحترمی بود از اهواز پرسیدیم گفت الان هوا خیلی خوب شده منم همش زیر لب میگفتم خوبش اینه بدش چیه (شرمنده)وهمش غرغرمیکردم مرده گفت کی رو تو اهواز دارید گفتیم هیچکس گیر داد گفت میبرمتون خونم چرا از اول نگفتید کسی رو ندارید وبا هزارالتماس مارو برد اونجایی که میخواستیم بریم (میخواستیم بریم یه ویلا که مال شرکت بابامه یعنی شرکتی که بابام توش کارمیکنه تو همه ی شهرها شعبه داره وخونه وویلاوهتل و... هم داره چون کارشرکتشون ساختمون سازیه که اگه بری شهردیگه اون رو بهت اجاره میدند که رفتیم اونجا)رسیدیم من گفتم حتما یه اتاق کوچیکه منم باید رو زمین بخوابم(بازم زودقضاوت کردم)وقتی وارد شدیم یه ویلای 4خوابه با دوتا حموم دوتا دستشویس وپذیرایی و... و من گفتم بابا این خونه رو بگیر خیلی باحال بود بعدم سرایدارش یخچالو برامون پرکرده بود وشام برامون گرفته بود و... شب بابام گفت بریم لب کارون(لب کارون دی دی دی چه گل بارون دی دی دی)من گفتم نه من نمیخوام برم لب کارون اصلا بریم بخوابیم (اه اه چقدر لوس بازی در اوردم) من نمیخوام برم اصلا شهرو ببینم که به زور منو بردند ما رفتیم پارک جزیره وخوش گذشت بعدم برگشتیم وخوابیدیم و صبح مامان بیدارم کرد وپیش به سوی دانشگاه بعد صبحونه رفتیم دانشگاه ودیدن دانشگاه همانا عاشق دانشگاه شدن همانا مثل باغ بود خیلی کارهاشون منظم بود ثبت نام کردیم وهمه ی دانشگاه مسولین و... با مامان شیطونم دوست شدند ویه سومبا(سال بالایی به کره ای)بود که با مادوست شد آخرسرم که داشتیم برمیگشتیم مامانم به سومبا گفت مواظب بشرا باش گم نشه یعنی هرچی آبرو در طی 18 سال جمع کرده بودم  به یکباره رفت پسره مرده بود از خنده منم گفتم مامان مگه من سوزنم گم بشم من باید مواظب این باشم خلاصه سومبا هم کلی راهنمایی کرد مارو مسول بچه های تغذیه بودترم 3 تغذیه هم بود  منم که پرونده ام ناقص بود بازم ثبت نامم کردند (بس که گل اند اهوازی ها) ظهرم بهمون ناهاردادند ورفتیم به سمت خوابگاه رفتیم از یه پسره آدرس بپرسیم گفت تا یه جایی مارو میرسونه (اهوازی اند دیگه) مارو تا یه جایی رسوند دوباره سوارتاکسی شدیم وبه سمت خوابگاه بوستان که تازه ساخته بودند دوباره راننده تاکسی مارو شرمنده کرد وگفت هرکاری داشتی خونه ما فلان جاست و کاری داشتی بگو بعدم گفت مردم اهواز خیلی پشت هم اندو ...(که ما به وضوح دیدیم همچین حرفی حقیقت داره)هنوز به خوابگاه وارد نشده 6تا دختر باهام دوست شدنداز رشته های مامایی رادیولوژی پرستاری بهداشت اتاقم رو گرفتم اتاق325طبقه 3 خیلی جای اتاق خوب بود تازه ساخت و باهمه امکانات و6نفره(سر6نفربودن اتاق دوباره کولی بازی راه انداختم که من میخوام تکی باشمو...گفتندهمه اتاقا6نفراست)طبقه 3 رشته دندان دارو پزشکی تغذیه پرستاری بودند طبقه 2 رادیو بهداشت فیزیو مامایی طب سنتی ماتو اتاقمون 2تا تغذیه 2تا پرستار دوتا پزشکی هستیم طبقه1هم نمیدونم که هم اتاقی هام دوتاشونو دیدم اونقدر خوب بودند که نگو یکیشون نفر7کلاسمون بود من نفر8ام یکیشونم خودم انتخاب کردم پرستاری بود یکی دیگم ندیدمش دوتاازتختامونم خالی بود بعدم برگشتیم وآماده شدیم رفتیم فرودگاه سیل عظیمی شماره از افراد مختلف گرفتیم (همه میخوان اونجا کمک کنند)واومدیم تهران که انتقالیم بهشهید بهشتی رو گرفتم به مامانم گفتم من میخوام برم اهواز نمیخوام تهران بمونم یعنی مادر وپدر میخواستند منو بکشند بچه ما 10باررفتیم واومدیم واسه انتقالی حالا میگه من میخوام برم منم شروع کردم گریه کردند مسول انتقالی هم گفت مگه من مسخره ی شمام همش تهران اهواز اهواز تهران حالا دعاکنید اهواز درست بشه دوستای خوابگاه همش زنگ میزنند کی میای (یعنی اینقدر که اونا زنگ میزنن دوستای دبیرستانم زنگ نمیزنند )دیگه فعلا برم کاردارم بوسسسسسسسسسسس  فعلا


تاریخ : دوشنبه 31 شهریور 1393 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.