سلام دوستان خوش اومدید به انباری خاطراتم رو از امروز شروع میکنم.



تاریخ : شنبه 8 مهر 1391 | 09:46 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
میخواهم چیزی بگویم من یک دوست داشتم یک دوست صمیمی ومهربان او با تمام آدم هافرق داشت از جنس ما نبود ما با هم روزهای خوبی داشتیم پراز شکلات وبستنی فندقی پراز موکا واسپرسو پراز مهربانی پراز باهم بودن ما پربودیم از دوستیمان ما نامه مینوشتیم نامه هایی بلند بابوی یاس وگلبرگ های خشک وروی جدول خیابان قدم میزدیم ساعت ها حرف میزدیم ومن میشناختمش بیشتراز خودش ماباهم سفررفتیم بایک کولی پشتی قرمز ماعکس گرفتیم عکس هایی پراز شادی پرازخنده من میدانستم که اونخ دندانش را همیشه توی کشوی سمت چپ میگذاشت و او میدانست من جزماگ آبی ام در هیچ ظرفی نمینوشم من دوستش داشتم خیلی زیاد او اولین کسی بود که برایش اشک ریختم روزی نامه ای نوشتم نامه ای زیبا بابوی یاس همیشگی نامه ای پرازدوستی یک نامه ی بلند پراز اتفاق از قصه ی عاشقی ام تا جوراب های خال خالی روی بند رخت نامه ام را با تمام احساس پست کردم نامه ای که هیچ وقت جوابی برایش نوشته نشد آری دوست خوبم دوست مهربانم آن کس که دیدمرا نسبت به زندگی عوض کرد همان که مرا دخترک موحنایی صدا میکرد همان دوست لحظه های تنهایی ام همان مهربان همیشگی هیچ وقت به نامه ام پاسخ نداد چه شد؟اوکجاست؟برای پیدا کردنش همه جارا گشتم همه جاهایی که با هم رفته بودیم حتی جاهایی که قراربود برویم یا هرگز نمیدانستیم کجاست یادم آمد آرزویش رفتن بود آرزوداشت اتریش زندگی کند آرزو داشت با دوچرخه کناررودخانه براند وموهایش را باد به بازی بگیرد درحالی که صدای پرنده ها می آید پابزند وپابزند پس چرا هیچ وقت نگفت که قرار است این خاک را ترک کند این آرزودست یافته را چرا به من نگفت نه اونرفته او جایی میان ماست روی زمین بین انسان های دیگر اوفقط فراموش کرده مثل همه که فراموش میکنند دسته کلیدشان را کجا گذاشتند امامن دست کلید نبودم من احساس داشتم من یک انسان بودم مرا از یادبرده بامن یادخاطره هایش نمی افتد از من دور است هم دست هایش وهم قلبش اما از یادمن نمیرود هرروز باخاطراتش زندگی میکنم وبرای همیشه می ماند هم در ذهنم هم در قلبم وقتی مطمئن شدم جواب نامه ام نمیایید شکستم همه چیز را غرورم را احساسم را بغضم را حتی ماگ آبی عزیزم را من در خود شکستم قلبم شکست چرا؟این چه قانونی است قانون جاده هارا چه کسی تصویب کرده ؟ قانون شکستن مردن وفراموش کردن؟ من غم دارم من به وسعت آسمان غم دارم به وسعت زمین به وسعت خدا چرا انسان ها میگذرند از روی خاطراتشان قلبهایشان رویاهایشان؟ امروز اما تولد دوستم بود واو یک سال بزرگترشد من جشن گرفتم در رویایم جشن گرفتم با او بعداز بستن چشم هایمان برای آرزو بعد از فوت کردن شمع او دیگرنبود بی خداحافظی رفت رفت که یاد بدهد به من که این قانون زمین است قانون فراموشی من از چراغ قرمز های این قانون میگذرم من نمیتوانم و نمیخواهم فراموش کنم چگونه فراموش کنم وقتی قاب عکست کنارتختم به صورتم لبخند میزند چگومه فراموش کنم وقتی اتاقم بوی یاس میدهد چگونه نامه ی قاب شده ات را روی دیوار فراموش کنم من این قانون را میشکنم جریمه ام میکنند تاوان میدهم تاوانی سخت به بهای قلبی شکسته بعداز تو من دیگر بستنی فندقی نخوردم مزه زهرمیدهد هرچه باتومزه کرده ام دوست مهربانم دوست خوبم امروز به دنیا آمدی وزمین را غرق در شادی کردی ومرا نیز تولدت مبارک برای بهترین هارا آرزو دارم باهزاران بوسه .                                                      بشرا

تاریخ : چهارشنبه 1 مرداد 1393 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام امروز باسمیرا رفتیم مدرسه کارنامه گرفتیم بعدشم پارک کلی حرف زدیم اینم چندتا عکس دیگه ازوالیبالیستها که از خبرگزاری تسنیم گرفتم برای سمیراامضای آرمین رو یه تریلی باید بکشه این زن شال صورتی لاک قرمزه چه زگیلیه یا خدا اول امضا گرفته بعددست سعیدو گرفته بعددیگه سعید اینا داشتن میرفتن از شیشه ی ماشین آویزون شده حتما میخواسته بره تو ماشین کاپی گفته دیگه شرمنده جونم تا همین جاشم زیادی بهت رو دادم حداقل اول دماغتو عمل میکردی آدمو سگ گاز بگیره جو نگیره چی با خودت فکرکردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!حالا خوب شد سعید اینا زودرفتن وگرنه این میخواست تا خونش آویزونش باشه شایدم تا یه جاهایی دنبال ماشین دویده!!!راننده هم هی ترمز میکرد این خوشحال میرفته به سمت ماشین یه دفعه گاز میداده وای چه صحنه ی دل انگیزی اینارو ولش خوبه سعید تو ماشین بوده اگه میرفت پایین دیگه خدا داند دیگه به دست وامضااین زنه قانع نبود میگفت پیرهنتو بده ایشونم که کلا بلد نیست نه بگه چمدونم که توصندوقه زنم خوشحالو شاد وخندانم میخوند دیگه بقیه اشو نمیگم کاپی جون آخه اینقدر رو نده یعنی شما واسه خودت کسی هستی ای بابا حالا کی اینارو میخونه جزسمیرا  من ومامانم میخواستیم بریم فرودگاه خوب شد نرفتیم میرزاجانپور باید رو دستختش یکم تمرین کنه من ای بی سی رو که یاد میگرفتم از این بهتر بود آخه گلبو خیلی نفسه سمیرا عکس بالایی گلبو پاینش ترمه ی خسته داشتم فکرمیکردم این بی چاره ها خسته وکوفته از سفربرگشتند حالا تازه یه قوم تاتار میریزن سرشون من که بودم در میرفتم بعدش دویاره فکرکردم این بسکتبالیستا که هم زمان با والیبالیستا وارد شدند که عقده ای میشن هیچ کس نرفته استقبال میگم سمیرا میخوای دفعه دیگه مابریم استقبال بسکتبالیستا؟؟؟؟؟ فقط یه کفش پاشنه 12سانتی لازم داریم وگرنه نمیبیننمون گفتم که بهت قد بلند چه ضرر هایی داره این داداش من که لباس گیرش نمیاد بنده خدا نمیدونه پاشو کجامیذاره دوبارم که شیشه رو شکسته به خاطر دست درازش همشم همه چیزو له میکنه بهش هم میگی مگه کوری جلو پاتو نگاه کن میگه اینقدر گردنمو دلا کردم آرتروز گردن گرفتم آها راستی یه بارم پاشو گذاشت رو دخترخاله ام بچه خواب بود پتوهم روش بود این داداش ما هم پاشو گذاشت رو بچه حالا خوبه له نشد تو ماشینم جاش نمیشه گردنش همش خمه اینم عیبهاشه دیگه بدترینش لباسه میریم مغازه میگه باید برید مغازه بچه غول ها یه بارباید از این والیبالیستا بپرسم لباس از کجا میخرید ؟اوه اوه بدترازهمه هرجامیریم انگشت نماست نه نیست کله اش از همه بالاتره تومدرسه ام بجنبه میگن بیا دفترمن نگرانشم اگه بخواد همین طوری رشد کنه بیماری چیزی داره این حلقه گلارو کدوم بدسلیقه ای خریده یاد قبرستون میفته آدم خوب دیگه من برم بازم عکس خواستی بگو.بوسسسسسسسسس


 http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455568533260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455575553260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455594583260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455593653260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455585383260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455588663260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455587103260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455584133260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455581643260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455578053260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455573373260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/13930431045559223260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455576643260814.jpghttp://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/04/31/139304310455598953260814.jpg


تاریخ : چهارشنبه 1 مرداد 1393 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام خوبم هیچ کس نمیاد اینجا باید اعتراف کنم درباره ی اوژنی گرانده پیش داوری کردم کتابش خوبه فیلمم که جدیدا ندیدم اما دیشب ساعت 1ونیم والیبالیستا برگشتند خوش اومدیدبا اون خستگی هم وایسادند کلی عکس وامضا کاپی جونم که بهترین پاسورشد و10هزار دلار جایزه گرفت مبارکش باشه کواچم نیومد ایران رفت صربستان استراحت کنه از 8مرداد هم تمریناشونو شروع میکنن واسه بازی های لهستان مسابقات قهرمانی جهان والیبالیست هام از جایگاه تشریفات وارد شدند اینم عکساش داغ داغ تازه از تنوردراومده از تو ایسنا گرفتم:

استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)استقبال مردم از بازیکنان تیم ملی والیبال (عکس)


دوستانی که هنوز والیبالیستارو نمیشناسند (خیلی زشته بعد اون همه قهرمانی)برید بشناسد مخاطب خاصم دارم خانم س بهت میگم میلاد نگو نه م نه؟عکس آخرشمارشم 22 همون که هندونه خورده من میگم سید شلخته است عکس2 شلوارش وعکس3 پیرهنش گواه گفته هام اینم یه پست والیبالی راستی دوره جدید استعدادیابی هم شروع شده از امروز قدبلندها زیر18 سال از ری شروع شده برید ایشالا موفق شید بوسسسسسسس


تاریخ : سه شنبه 31 تیر 1393 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

سلام نمیدونم به کی سلام میکنم چون کسی اینارو نمیخونه ولی خودم که خاطرات گذشته رو خوندم حس خوبی بهم دست داد چقدر بچه بودیم حالا میفهمم چرا از 18 سالگی به بعد همه چی تغییر میکنه ومامانم میگه بعد 40 سالگی هم میگی چقدر بچه بودی وهمه چی بازم تغییر میکنه والیبالم که شدیم 4رم خوبه بابا از خداتونم باشه سال دوم تازه ولی میتونستیم ببریم و مدال بگیریم ولی انگار انرژیشون بعد 2ماه تموم شده بود موسوی ام عادت داره بازی با آمریکا مسدوم بشه جای شهرام محمودی وحمزه زرینی خیلی خالی بود شهریورم که دوباره بازی دارند تولهستان بعدم بازی های آسیا اگه میبردند بهشون 2میلیون دلار میدادند!!!!!زیاده ها ولی خوب حقشونه امیدوارم میلاد عبادی پور روزبه روز پیشرفت کنه تا دیگه اینقدر مسخره اش نکنن بی ادبها خودتون بودید میتونستید 1امتیازم بگیرید وقتی فقط22سالتونه اولین باره جز تیم ملی هستید همم دعواتون کنند تازه سرعت توپ رو میدونید من از همین الان حمایتم رو ازش اعلام میکنم آینده اش روشنه اینارو برای اون بی ادبی نوشتم که گفته اونقدری که عبادی پور واسه ایتالیا امتاز گرفت خود ایتالیایی ها نگرفتند بی ادب خیلی ناسپاسی خوب این چند روز اینترنتم تموم شده بود داشتم دیونه میشدم بازی ایران-آمریکا ریسیورمون پرید دستگاه دیجیتالم روز قبلش موقع تمیزکردن اتاق از دست داداشم افتاده بود کار نمیکرد منم داشتم دیونه میشدم گریه ام کردم بعد بارادیو گوش دادم دیدم بابام نه مثل اینکه نمیتونه درست کنه کابلو زدیم تو آنتن مرکزی وای وای وای اونقدر برفکی بود همونو نشستم دیدم چه بازی بود انگار اومده بودند توپ بازی مثل جنازه ها بودند بازی امشبم به امید برنز دیدیم بازم باختیم مامانمم هی میگفت میلادرو باید بیاره بیرون منم حرص میخوردم میگفتم باید بهش بازی بده که سری های بعد بتونه بازی کنه ما که در هر صورت میبازیم بذار بازیشو بکنه حالا 4هم خوبه چه توقعی دارید ها!!!!!

کتاب اوژنی گرانده رو شروع کردم انگار داری هملت میخونی اصلا خوب نیست همش توصیفه آدم ها وخونه هاو...فیلم گتسبی رو دیدم کتاب دزدم دوباره دیدم یه فیلمم ام بی سی داد اسمشونمیدونم الانم 11 کانال بیشتر نداریم چون ریسیور قاطی کرده هرروز شبکه هاش میپره.

امشب برای همه دعا کنید که به هرچی میخوان وبه صلاحشونه برسند برای والیبالم دعا کنید.بوسسسسسسسسسس فعلا بای



تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393 | 01:46 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

سلام خوبید؟ هوراااااااا والیبال برد وما جز 4 تیم برتر شدیم ایشالا فردام میبریم ما سکو میخواهیم ها مامانم گفت بنویسم این جوان بلند قامت کاشانی بود که با ضربه ی آخرباعث پیروزی ما شد درود بر امیر غفوربعد هم گفت بنویسم کاشانی ها درتمام زمینه ها موفق اند وبچه ها متشکریم دیگه این که من مریض شدم دیگه روزه نمیگیرم رفتم دکتر3تا قرص داده شد60تومن چه مملکت گل وبلبلی داریم به به فیلم 21 رو دیدم و آرتیست طلاق فیلم 21 برای یادگرفتن بازی 21 خیلی خوبه که بتونی با جرزنی ببری فیلم دومی هم زیاد خوب نبود دوستان اگه فرکانس شبکه ای رو دارید که والیبالو نشون بده رو عربست بگید چون ما حالمون بهم خورد از بس صحنه ی پستونک واون آقا چندشه که میخندید واون طرفدار برزیلو واون 3تا خانم با حجاب واون مرد خل وضعه که لباس کاراته رو پوشیده بود دیدیم من خودم به شخصه میخواستم تی وی رو خرد کنم بعد که به گرونی فکرکردم منصرف شدم همین تی وی ما الان شده 5 ملیون ما چندخریدیم فوق فوقش 1تومن 8سال پیش مملکت خیلی گل وبلبله کتاب جین ایر خیلی قشنگه حتما بخونیدش دیگه تولد سعیده هم تبریک میگم دیگه برم خونمون بای بای





تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام دوستان خوبید؟نمیدونم دوستی میاد اینجا یا اینارو واسه خودم مینویسم الان والیبال تموم شد اونقدر حرص خوردم که موبایلمو برداشتم بازی کردم هروقت خیلی استرس میگیرم اینکارو میکنم نمیدونم شماهام وقتی استرس دارید حتما یه کاری میکنید منم مکعب هارو داغون میکنم بعد از ست 4 یکم بهتر شد حداقل 1 امتیاز گرفتیم ولی خوب هنوزم عصبانی ام نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟هروقت میلاد میاد توزمین یه عالمه نذرونیاز میکنم که به خیر بگذره خوب بازیش در سطح بقیه نیست اصلا هم از تو زمین برش نمیداشت یادمه چند سال پیش که مجتبی تازه وارد تیم ملی شده بود همش سر اون میترسیدم سال دیگه معلوم نیست سر کی باید حرص بخورم غفور عالی بود مامانمم که کاشونی است بادوست دزفولیش سر امیر و سید کل انداخته بودند فردا ایشالا میبریم برزیل دیگه مثل سابق قوی نیست یاشایدم مازیادی قوی شدیم میدونید چرا باختیم از هردستی بدی از همون دست پس میگیری وقتی توپ به سر پنجه های محمد خورد باید مثل یه مرد می ایستاد و میگفت این شد که روسا با 4 اختلاف ازمون سبقت گرفتند وبردند حواستون باشه تویه جاهایی که زرنگی میکنید و اون وقتم خوشحالی یاد شکست بعدش بی افتید.
یه سوال دارم شماها وقتی استرس میگیردی چی کارمیکنید؟من بازی
یه سوال دیگه وقتی عصبانی میشید چی کارمیکنید؟من مینویسم شعر داستان چرت وپرت ودوست ندارم نوشته هامو کسی بخونه ولی مامانم... یواشکی پیداشون میکنه ومیخونه چیکارکنم الان؟
تازگی ها نوشته های یه مسیحی رو میخونم دارم به این پی میبرم که همه ی دینا بهتراز ما خدا رو میپرستند وکشورهای دیگه هم همین طور مثلا مسلمون های ترکیه واقعا مسلمونن نه فقط یدک کش یه اسم دورو وری های شمارونمیدونم اما دورو وری های من که نه نماز میخونن نه روزه میگیرن نه حجاب دارند دروغ میگن غیبت میکنن تهمت میزنند هرکار زشتی که بگی انجام میدن ولی نه همشون من خودم  فقط روزه میگیرم روزه ی بدون نماز قبوله؟ غیبت که همه میکنن منم میکنم  تهمت نمیزنم دروغ هم نمیگم خوب یعنی میرم بهشت هه هه هه هه چقدرچرت وپرت میگم.
فیلمی که تازگی ها دیدم روز امتحان بود خیلی زیبا حتما ببینید.
یه روانشناسی رنگ چشم خوندم براتون میذارم:


رنگ چشم سبز                 

 رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده ای بالا دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا حدی خود رای و مغرور هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به دیگران سعی می کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند .              

 رنگ چشم آبی           

 دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و شخصیتی حساس و شفاف دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران تحمیل می کنند و به همین نسبت جرات و شجاعت وی‍ژه ای هم به خرج می زنند. قابل توجه است که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس دارند.         

 رنگ چشم مشکی             

صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی هستند که در فضای شاعرانه ای زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند. بسیار سعی می کنند با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین دارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند .           

 رنگ چشم قهوه ای           

چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه را که می خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که این افراد معنای عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.          

 رنگ چشم خاکستری           

 صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از شخصیتیآرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و یا شخصیتیعصبی و انقلابی دارند و همیشه به دنبال آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و سنگین دل هستند.      

رنگ چشم عسلی         

 با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند ولی با دیگران صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند. چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به دیگران تکیه کنند.

الان من نمیدونم چشمام قهوه ای است یا مشکی موهام قهوه ای است یعنی چشمامم قهوه ای است؟آیا؟

ماه برفرازمانیفیست را تموم کردم وکتاب زیبایی بود در آخرکتاب قلبم از اندوهی ناشناخته پرشد الان چین ایر رو شروع کردم راستی شب قدر اول برای دیگران دعا کنید وبعد برای خودتون واز بقیه هم بخواهید دعاتون کنند چون یه حذیثه نمیدونم از کی میگه شاید شما گناهکارباشید وخدا دعابرای خودتونو قبول نکنه اما مردم اگرهم گناهکار باشند میتونند دعا کنند وقبول شه دقیقا نمیدونم چی بود من در زمینه ی دین هیچی دیگه خودتون برید ببینید چی بوده واسه هم دعا کنید دیگه ای بابا بخیل نباشید خوب دیگه من برم یه فیلم دیگه ببینم بوس بای.





تاریخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 10:52 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

سلام خوبم خوبین؟این رمان مسخره تموم شد کاملا آب دوغ خیاری مثل این سریال های ایرانی همش مردن وگریه زاری وعروسی آخرشم بچه من نمیدونم کی گفته هرکی ازدواج کرد باید بچه دار بشه آخه تو که نمیتونی بچه بزرگ کنی واسه چی میزایی؟؟؟الان چندتانمونه میگم که منظورمو بفهمید چند شب پیش نشسته بودیم تی وی میدیدیم که تلفن زنگ خورد دوست مامانم بود زنگ زده بود طرز درست کردن حریره بادومو واسه بچه اش بپرسه (این حریره بادومو منم بلدم)مامانم 2 ساعت براش توضیح داد آخرش گفت من درست کردم به این شیوه :یک لیوان شیر !یک لیوان شکر!!!!!!!چنددونه بادوم آسیاب شده یعنی میخواد به بچه شش ماهه یک لیوان شکربده بخوره من نمیدونم چه اتفاقی ممکنه براش رخ بده من جاش اونو بخورم سنگ کوب میکنم اصلا به قول داداشم یک لیوان شکر مگه تو یه لیوان شیر حل میشه؟؟؟؟؟!!!!! بعدمامانم گفت چرا میخوای حریره بادوم بدی بهش ؟گفت بچه ام خیلی لاغره(خوب عزیزم شیرتو بده بهش بخوره تپل شه)مامانم گفت چی میدی بخوره ؟گفت چیزی دوست نداره فقط آب میخوره!!!!!(عزیزدلم با اون چیزهایی که تو به خوردش میدی فکر کنم تا آخر عمر چیزی جزآب نخوره بعدم یه شیشه آب میدی به بچه شش ماهه ماهی هم اینقدر آب نمیخوره)این خانم بچه دومشه من نگران اولین بچه ام چه جوری به این سن رسیده تازه همین خانم دوست داره بچه سوم هم داشته باشه با 40 سال سن اصلا هم نگران نیست بچه سندرمی چیزی بگیره !!!!!ماجراهای این خانم خیلی زیاد میگم حالا در آینده دومین ماجرا که دوستان میشناسن یکی از دوستای مامانم (که اول اسمش م داره وسمیرا وزهرا میشناسن اگه اومدن خوندن در جریان باشیدماجرای جدیدرو)با شوهر سابقش دعواش میشه کجا جلوی بچه ی 4 ساله یعنی جلو بچه دعوا میکنن باهم این اولین مورد شوهرسابقم با پا میزنه تودنده ی خانم م(الان زهرا وسمیرا میگن حقشه باید کشتش) وایشون از هوش میرن کجا جلوی بچه شوهر سابقم میترسن عین چی خانم م رو میبرن بیمارستان دنده خانم م شکسته محل اتصال دنده ها از هم جداشده واز شدت درد بیهوش شده بله الان میگید خانم م میتونه شکایت کنه از شوهر سابقش ولی سخت در اشتباهید دادگاه اول از همه از خانم م میپرسه خانم م محترم شما تو خونه ی همسر سابقتون چی کار میکردید؟(الان زهرا وسمیرا پی به موضوع بردید حسابی) حالا  بگید دعوا سرچی بوده؟حدس بزنید؟سرکلید!!!!!!! یک انسان عاقل وبالغ باور میکنه سر کلید یه مرد اونقدر عصبانی بشه که بزنه یه زنو از دنده بترکونه ؟؟؟؟نه!!!!من که باور نمیکنم مردای ایرانی اگرچه یکم قاطی اند وزود روزن وبچه دستشونو بلندمیکنن اونم به خاطر قانون هادر ایران که به مردا همه اجازه ایی میده ولی دیگه اینقدرم وحشی نیستند که یه کلید گم شه اینجوری کنند!!(مردای عزیز از خودتون دفاع کنید) مردای ایرانی مدلشون اینجوری است که گریه ممنوع که هستند اهل درد ودلم که نیستند سرپرست خانواده ام که هستند یعنی هراتفاقی بیفته باید پاسخ گو باشند همه ایرانی هام که عاشق ریاستند حالا در نظر بگیرید این آقا یک کارمند باشه رییسشم هی بهش زور بگه از زمین وآسمونم براش بباره گریه ام که نمیتونه بکنه درد ودلم که نمیتونه بکنه هی این درد وغصه ها ومشکلات روهم جمع میشه (مخوصا مردایی که با زنهاشونم درد ودل نمیکنن دیگه بدتر) به نظرتون چی میشه ؟میشه سونامی میشه زلزله ی 10 ریشتر میشه طوفان وسیل وآتشفشان یه دفعه سر کلید( مثلا) میزنه خونه وزندگی و زن وبچه و خودشو هرچی هست ونیستو با خاک یکسان میکنه بعد یکم آروم میشه میبینه چه غلطی کرده (مردای ایرانی هم همین طوری دارن به سمت ترسوبودن میل پیدا میکنن)بله این میشه که تا دو هفته مظلوم میشن کارهای خونه رو میکنن مهربون میشن زن های ایرانی هم که خیلی ساده فراموش میکنن از حقشون میگذرن (حالامگه چیه یه دنده ام شکسته!!!نمردم که!!ببین چقدر مهربونه مرخصی گرفته از من مراقبت میکنه کارهای خونه رو میکنه اون وقت شیطون رفته بود تو جلدش و...)اینا مکالماتی است که با وجدانش داره انجام میده حالا اون وسط یه زنی هم پیدا بشه که بخواد بره دنبال حق وحقوقش اطرافیان(ارزششو نداره زندگیتون از هم میپاشه فکربچه ها باش بار اولش بوده از سرش بگذر جونی کرده خامی کرده خوب چرا کلیدو گم کردی یکمم تقصیر تو بوده حقو بده بهش الان خیلی پشیمونه دیروز مامانش زنگ زد خونمون گفت صغرا خانم زن هوشنگ آقا بقال از پسر بزرگش که کچله واز سربازی معاف شده شنیده شوهرت رفته بهش گفته خیلی پشیمونه و...اوه اوه بابا استپ اصلا میخوای مرده از زنه شکایت کنه چون خونه داریش خوب نیست کلیدو گم کرده تعارف نکنی ها میخوام بدونم خودت بودی چیکار میکردی ؟که حالا واسه من رفتی بالا منبر پایینم نمیای ؟)بعدم شوهره میره یه کادویی میخره و سر ته قضیه رو هم میاره وزنم دیگه بعد 3ساعت قروقمیش راضی میشه وتا سونامی بعدی همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم میبالم اوه میخواستم چی بگم رسیدم به کجا بله همه این دعواها جلوی بچه 4 ساله صورت گرفته الان بچه توچه حالتی است تیک عصبی گرفته گردنو باشیب 30 درجه 50 درجه به چپ میچرخونه من نمیدونم آخه خانم محترم تو خودتم زیادی هستی رو زمین چرا یه نفر دیگرم زاییدی اینجوری دیونش کنی؟ میریم سراغ ماجرای سوم یه دوست عزیز دیگه پرسشی براشون پیش اومده بود که بچه ی 1 هفته ایی رو بذارن پیش مامانشون یا مهدکودک و از چه شیری براش استفاده کنند؟!!!!!!!!!!!! جواب یک فرد عاقل:بچه رو خودتون نگه دارید واز شیر خودتون بهش بدین خانمه که انگار بهش فحش دادی:وا خسته میشم نگه دارم شیربهش بدم موهام میریزه پوکی استخوان میگیرم اندامم خراب میشه (درد بی درمون بگیری خوب نمیزاییدی بر بچه رو بده به همون که بهت گفت بزا بگو خودش شیر بده پوشکش کنه خرج ومخارجشو بکشه شب ها تاصبح بیدار بمونه پول اندام بهم ریخته ونه ماه بارداری ودرد زایمان وکلسیم از دست رفتشم از خودش بگیر چشمش کور دندش نرم میخواست از این پیشنهاد ها نده خودش بچه رو از نوزادی با این وضعیت اقتصادی وبیکاری بزرگ کنه تا جهیزیه وخونه وماشین با این اوردایی که بچه های امروزی میدن براش تولد تم زنبوری هم بگو بگیره آش دندونی هم بپزه ماهگرد یادش نره نباید از بقیه بچه ها کم بیاره یخچال جاهازشم باید ساید بای ساید باشه از اینا که تلویزیون داره دختر شهین خانم خریده از همونا پولش چیزی نیست 8ملیون فقط النگوهاتو بفروشی میتونی بخری خونه اشم باید تو فرمانیه باشه ازاین ماشین دو میلیاردی هام میخواد چیزی نیست که بابا قلعه نویی واسه پسرش خریده بچه هوس کرده خوب برو وام بگیر براش بخر تو دیگه پیری این خونه رو میخوای چیکار اینم بفروش اینطوری هم بهتره بعدا وراث سرش رو هم چاقو نمیکشن خانی خودتم برو ماساژبگو من فرستادمت یه مانیکور مجانی هم انجام بده )اینم ماجرای سوم از این ماجرا ها زیاد دارم ها دیگه حوصله ندارم بنویسم میخوام برم سحری بخورم ا تا یادم نرفته خبر جدید عزیزانی که میخوان برن عمل بکنن که دیگه بچه دار نشن دیگه زندانی نمیکنن فقط باید جریمه بدید خیالتون راحت به عملتون برسید موفق باشید ادامه دارد...



تاریخ : شنبه 21 تیر 1393 | 03:46 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام فکرکنم یکم بهتر شدم چه خوب این رمان گناهکار رو هنوز دارم میخونم 800 صفحه است زیاد قشنگ نیست نمیدونم چرا همه تعریفشو میکنن 300صفحه مونده فقط رمان های هما پور اصفهانی قشنگه ماه برفراز مانیفیستم شروع کردم  و هر روز دارم فیلم میبینم تا الان آسمان زرد کم عمق ترانه علیدوستی وصابر ابر بازی میکرد خیلی افسرده بود فیلمش زیاد دوست نداشتم بعد آیینه های روبرو رو دیدم درباره ی یه دختر ترنس بود بازیگراش اصلا خوب نبود از این فیلمم خوشم نیومد ولی دوست دارم یکبار یک ترنسو از نزدیک ببینم تو تایلند چندتا دوجنسه دیدم ولی خوب نمیتونستم باهاشون صحبت کنم بعد آگوست راش رو واسه بار 500دم دیدم چون از فرد خوشم میاد بعدش جامپررو دیدم واسه بار دوم بعدش جاذبه رو دیدم خوب بود به آدم امید میداد قصه اش درباره ی چنتا فضانورده که میرن فضا واسه تعمیر ماهواره بعد توسط زباله های فضایی همه میمیرن جزیه زن ویه مرد (George clooney& sandra bullock)امیدوارم انگلیسی هاشو درست نوشته باشم که زنده میمونن بعد اتفاقایی می افته که زنه جتی که باهاش حرکت میکنه رو از دست میده اکسیژنشم هرلحظه داره تموم میشه زنه تو فضا معلق میشه همش میچرخه دور خودش بعد مرده با یه عالمه سعی وتلاش میگیردش باطناب به خودش وصل میکنه میبردش به سمت یه پایگاه فضایی زنم دیگه به جای اکسیژن کربن دی اکسید تنفس میکنه وداره بیهوش میشه  من نفهمیدم آخر چرامرده خودشو از زنه جدا میکنه ومرده تا بی نهایت میچرخه ومیره وزنه میره تو پایگاه وتازه داشته اکسیژن تنفس میکرده که آتش سوزی اتفاق می افته زنم خودشو از پایگاه جدامیکنه ودوباره همه چیزخوب میشه ولی سوختش تموم میشه زنم تصمیم میگیره بمیره اکسیژنو قطع میکنه ومیخوابه که یکدفعه میبینه دارن در میزنن همون مرده در رو بازمیکنه زنه بهش میگه چه جوری خودتو رسوندی مرده بهش میگه دیگه میتونیم برگردیم زمین زنه میگه نه سوخت نداریم مرده میگه به سمت پایگاه چینی ها دکمه ی فرود رو میزنیم که به سوخت نیاز نداره زنم قبول میکنه بعد چشماشو باز میکنه همش یه رویابوده مرده اصلا نیومده ولی زنه دیگه نمیخواد بمیره واکسیژنو وصل میکنه ومیره پایگاه چینی ها وبه سمت زمین میره وتوی یه دریاچه فرود میاد وزنه به سمت خشکی میره وپایان فیلمش اصلا صحنه نداره کسایی که دوست ندارند صحنه ببینن فیلم خوبی است بعدم فیلم ابوعلی سینا رو دیدم وکتای دانیال ودزدکتاب ونبراسکا وآرتیست که دوتاش سیاه سفید بود وتئاتر خشکسالی ودروغ وفیلم هر(او دختر)وخاطرات یک گیشاکه یادم باشه قصه ی اینم بگم قشنگ بود و هلپ رو واسه سومین بار چند روزم هست روزه میگیرم خوبه حداقل لاغر شدم شنبه ام داریم میریم شمال یه اکیپ زنونه من ومامانم ودوستان میریم  رشت از جاده قزوین قزوین جای دیدنی داره؟ تا حالا نرفتم برگشتنه میریم اونجارو هم میبینیم من دوست دارم تبریزم برم خیلی قشنگه مامانم گفت نمیتونه تا اونجا رانندگی کنه خسته میشه منم که هنوز گواهینامه ندارم فعلا برم تازگی ها کار میکنم توخونه الانم باید برم مامانم کمک میخواد فعلا









































تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 07:09 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام خوبید؟ بعد چندروز یک اتفاق افتاد از این یکنواختی در اومدم گفتم بنویسم در آینده خاطره شه لنگ ظهر پاشدم مثل هر روز یکنواخت و مسخره تلویزیون واینترنت و...رمان گناهکارو شروع کردم تعریفشو زیاد شنیدم فعلا که به جای تعریفی نرسیدم بعدم با یاسمن رفتم بیرون بعدشم رفتم داروخونه یه مشت قرص مسکن خریدم واسه میگرن مامانم فکر کرده بودن معتادم یه جوری نگاه میکردند معتاد که چاق نیست لاغرمردنی است من دارم میترکم یکه از دلایل افسردگیم هم همینه که دارم میترکم نمیدونم تا حالا افسردگی گرفتین یا نه ولی متاسفانه دوست داری هی بخوری مخصوصا چیزهای شیرین اینطوری هرروز چاق تر و چاق تر میشی وافسرده ی افسرده تر  بعدشم برگشتم خونه و یه تولد کوچیک واسه مامانم گرفتیم وبابام یه نیم ست بهش هدیه داد منم راستش هیچی هدیه ای ندادم به جز مسکن ها امروز دوباره یاد خاطرات گذشته افتادم یاد صدف هانیه یک نفر دیگه حتی یاد یه نفربه در نخور امیدوارم هیچ فضولی پاشو اینجا نذاره منظورم یکی از دوستای مامانمه الکی به خودتون نگیرید این آدمی که میگم یه امله سطح پایینه که احساس میکنه خیلی باکلاسه وای متنفرم ازش مامانم همیشه میگه عجب غلطی کردم اینو راه دادم خونمون این روزا دور وبرمو خیلی آدم مزاحم پرکرده کاش میشد دکشون کرد اینا باعث میشن افسردگیم بدتر شه نمیدونم باید قرص مصرف کنم یا نه نمیخوام برم دکتر میترسم قرص ببنده ببهم یا بستریم کنه علایمی که دارم گریه به صورت 24 ساعته فکرهای مسخره یاد قدیما می افتم کسایی که یه بار بیشتر ندیدمشون همش سیاه قلم میکشم دوست ندارم از خونه برم بیرون دوست دارم خونه تاریک باشه همش فیلم میبینم فیلم هایی که آخرش غم وغصه باشه همش دارم میخورم امروز یکی از این شیشه های 400 گرمی شکلات نستلو خوردم در حالی که گریه میکردم همشو خوردم خودمم نفهمیدم کی تموم شد فقط دیدم دیگه شکلات نداره یه عالمه کیک تولد خوردم با یه عالمه زولبیا بامیه از فردا دیگه میخوام روزه بگیرم بلکه کمتر بخورم  تپش قلب شدیدم گرفتم پروپانول میخورم رگ پامم هرروز میگیره  ایناعلایمشه دیگه آره؟خودم یه جورایی مطمینم برای اینکه کمتر فکروخیال کنم مامانم بهم کار میگه امروز چندصد کیلو سبزیجات خرد کردم پارکتارم سابیدم ولی چه فایده آها یه چیز دیگه من حاضر نیستم ماگمو از خودم جدا کنم همه جا میبرمش امروز باخودم بردمش تو حموم بعدم که رفتم بیرون تو کیفم گذاشتمش الانم کنار دستمه نکنه دیونه شدم ؟خدایا این چه بلایی بود به سرم اوردی الان دوساله افسردگیم شروع شده میشه گفت بعد از یک شکست الانم به اوج خودش رسیده اینجا نمیتونم هر چیزی بنویسم یه عالمه فضول اطرافمو گرفته میترسم بیان مطلبارو بخونن هی گیر بدن بهم که چی شده چرا کی آخه به شماها چه شما برید پی کارخودتون زندگیتونو بکنید سرقبرمم لازم نیست بیاین از همه ی مزاحما متنفرم برام دعا کنید این افسردگی لعنتی بره پی کارش فعلا


تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393 | 02:44 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام من دوباره برگشتم نمیدونم از کجا شروع کنم یه سال شد منم که دیگه پیر شدم 18 سالم شد حالا دیگه نمیتونم مورچه ها رو بکشم قتل عمد میشه دیگه تو این یه سال خوب بزرگتر شدم دوستای جدید پیدا کردم خونمونو عوض کردیم هزارتا اتفاق افتاد حوصله ندارم بگم حالا چیز جالبی یادم اومد مینویسم دیگه این که آشپزی یاد گرفتم کنکورم بهتره در باره اش حرف نزنیم خیلیییییییییییی افتضاح سخت بود دیگه این که یکم فرق کردم که خودمم نمیدونم چی یک جوری شدم ترجیح میدم روزهامو تنها سرکنم فکر کنم افسردگی گرفتم (هیچ کسم نه من افسردگی گرفتم خنده داره)امسال بازهرا وسمیرا تو یک کلاس بودیم زیاد شیطونی نکردیم حوصله  نداشتیم ای بابامن چم شده؟فکرمیکردم دوباره بنویسم خیلی زیاد میشه اما الان حرفم نمی یاد آهان اون قدر چاق شدم که از خودم بدم می یاد شبیه گوریل انگوری شدم حالا قراره بایاسمن بریم باشگاه بلکه به وزن سابق برگردیم یه پیشنهاد برای کسایی که در آینده کنکور دارن نه کلاس کنکور برید نه کتاب تست بخرید فقط وفقط تاکید میکنم فقط کتاباتونو اونقدر بجویید که تبدیل به اتم بشه از ما گفتن بود اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام بنویسم فعلا من برم




تاریخ : یکشنبه 8 تیر 1393 | 02:24 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

سلام  شاید آخرین سلام امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید  و پیروز و کامروا منم خوبم خوش نمیگذره اما بدم نیست روزهای زندگی می یاد و میره و من احساس میکنم  دارم پیر میشم شاید بخندید وبگید 17 سال که سنی نیست اما خودش 17 ساله کم الکی نیست  (خودم خندم گرفت) یاد روز های اول مدرسه ام افتادم یادش بخیر سرویسمو میپیچوندم(اون روزها نمیدونستم پیچوندن چیه ولی عجب ناقلایی بودم ) و خودم بر میگشتم خونه بله به راننده سرویسم میگفتم  با مامانم میرم به مامانم هم میگفتم با سرویس می یام تا این که یه روز تو راه ترسیدم و رفتم خونه گریه کردم مامانمم گفت چی شده منم گفتم که یه ماهی هست خودم تنهایی پیاده بر میگردم راننده سرویسه وقتی فهمید یه بچه نیم متری بی دندون دورش زده بد عصبانی شده بود تا آخر سال دیگه نمی ذاشت حتی با مامانم برم ! آخه !یه بارم رفتم نون بگیرم آقا هه به شوخی گفت دیگه نبینم بیای نون بخری ها منم با عصبانیت بهش گفتم خودت دیگه نیا نون بپز(از رو هم نمی رفتم ) قیافه ی مردم رو هنوز یادمه  کلاس دوم که بودم یه روز یکی از بچه ها بهم حرف بد زد منم چند دفعه کوبندمش تو نیمکت رفت ناظمو اورد منم چون درسم خوب بودو زبون داشتم  سریع گفتم میخواست حرف بد نزنه  اونم به جای اینکه منو دعوا کنه اونو دعوا کرد وای که چقدر ذوق کردم  (اینو بگم که یه لشکر از دوستاشو با خودش آورده بود که طرفداریشو بکنند منم تنها بودم شاید ناظممون دیده بود من تنهام طرفداریمو کرده بود ولی دمش گرم و همین جا از اون دوستم معذرت خواهی میکنم زهرا صدری عزیزم میبینی حافظه رو هنوز اسمت یادمه ببخشید که زدمت ) هی پریسا یادته هر روز بعد از مدرسه میرفتیم بانک ملت با اون آقاهه که اون جا کار میکرد خوراکی هامونو میخوردیم به نظرت هنوزم اون جا کار میکنه برم بهش بگم من بشرام کلاس سوم که بودم به خاطر انشا هایی که می نوشتم و اشک بچه ها در میومد و نمایش هایی که بازی میکردم  معلممون یه روز بهم گفت میخواد بیاد خونمون منم ترسیدم کاری کرده باشم در رفتم بی چاره مامانم که رفته بود پیشش یه عالمه ازم تعریف کرده بود که این بچه حیفه بفرستیدش کلاس بازیگری و... آخه میناحجاب یکی از بچه های مدرسه از کلاس اول عاشقم شده بود زنگ های تفریح از کلاس اول تا چهارم میومد دنبالم  من بهش محل نمیذاشتم  ببخشید میناجون واقعا نمی دونم چی بگم فقط برات آرزوی بهترین ها رو دارم  ومحدثه رضایی عزیز دوست خوبم از اول تا چهارم  ازتو هم معذرت می خوام که اون روز بهت نگاه هم نکردم  یکم آدم مغروری ام و نمی دونستم چی باید بهت بگم  از همه بیش تر از تو معذرت میخوام  و یاد همسایه پایینیمون افتادم بهش میگفتیم حاج خانم یه آدم خیر بود منم هر روز میرفتم خونشون  بهش کمک میکردم برنج و نخود و لوبیا و کیف واسه بچه های سرطانی کادو میکردم یه روزم باهاش رفتم شیر خوار گاه آخه طفلکی ها هنوز یادمه وقتی رفتیمو بهشون کادو دادیم چقدر خوش حال شدند  یاد همسایه هامون بخیر عصر ها میرفتیم توی حیاط و باهم بازی میکردیم میلاد و پریسا و سپهر و شهرزاد و فایزه و تینا و کتایون و کیمیا و شنتیا و داداش خودم  هیچ کسم که نمی یومد بازی منو و میلاد میرفتیم تاب سواری  بی چاره میلاد هر روز از مامانش کتک میخورد (به خاطر من نه ها همین جوری میزدش) کلاس پنجم که بودم محلمون عوض شد وای یادش بخیر با بچه های ساختمون  با سبد ازطبقه ی 8 نامه و خوراکی میدادیم بهم  هه هه ههه ههه یه روز طنابمون پاره شد و سبد افتاد تو حیاط وای چه صدایی داد  وای فایزه یادته کلید آسانسو رو انداختیم روی نورگیر بعد تو تو ی آسانسور گیر کردی یادته من میخندیدم  بعد بابات دعوا کرد نمی دونست من وقتی خیلی عصبی میشم میخندم  منم نا یه هفته خونتون نمی یومدم   (راستی جاداره از سمیه هم یاد کنم که یه روز اومدبود خونمون رفته بود به بچه های مدرسه گفته بود اینا خیلی پولداران و از این حرف ها آخه بچه جان من اگه اون قدر که تو تعریف میکردی پولدار بودم میومدم مدرسه دولتی اخه یکم بیندیش )دوم راهنمایی که بودم بازم محله مون رو عوض کردیم من با یاسمن دوست شدم (هنوزم با یاسی دوستم) و غزاله وای یاسی یادته هرروز میومدم روی پل بشیاس (بشرا و یاسمن) و بدرقه ات میکردم و خط ابدایی مون و نامه هایی که بهم میدادیم با کادو ها و... دیونه بودیم ها نوجونی که میگن همینه دیوینه شده بودیم وای یادت روز اولی که سی دی آوردم مدرسه کیفا رو گشتن رنگت مثل گچ دیوار شده بود اما پیداش نکردند چقدر رومان میخوندیمو و فیلم میدیدیم و سریال های کره ای و... یاد اون روز بخیر که سارا رو که همه ازش میترسیدند زدم تو کلاس یه سکوتی برقرار شده بود بیا و ببین خودمم ترسیده بودم خوب شد معلم اومد تو کلاس وگرنه این سارا رو که یادته چاقو کشی هم میکرد ولی چه مدرسه خرابی داشتیم ها همه خلاف بودن من و تو بهترین های مدرسه بودیم بچه ها فکر میکردند پاستوریزه و آنتنیم(بقیه اش باشه واسه بعدا دستم شکست)

بعد نوشت:

خوب داشتم میگفتم که دوران راهنماییم که تموم شد یاسی رفت مدرسه روبروی کوچه ی ما ومن باید باسرویس میرفتم یه مدرسه ی دیگه !بله روبروی کوچه امون مدرسه است اون وقت من باید 6 صبح از خواب پاشم بروم مدرسه کلاس اول دبیرستان با زهرا وعارفه وسمیرا وفاطمه دوست شدم سال بعد همه از هم جداشدیم من و زهرا تجربی 1 عارفه ریاضی1 فاطمه انسانی و سمیرا تجربی  2  سال دوم یه عالمه دوست های جدید پیدا کردم مثل ریحانه و صدف و ... بله سال دوم هم به سرعت باد گذشت و شدیم سال سومی اتفاق های زیادی توی این سال ها افتاده که مجالی برای گفتن همش نیست اصلا هم نمی دونم چرا دارم این هارو این جا مینویسم فقط از همه ی دوست هایی که میان و به این جا سر میزنن یا اتفاقی گذرشون به این جا میفته میخوام که برای من و همه ی سال آخری ها دعا کنند خودتون که میدونید چه شب هایی که ما نخوابیدیم و چه صبح هایی که به زور بیدارشدیم چقدر غصه خوردیم غصه های الکی سر نمره های بی ارزش ولی امسال دیگه فرق داره برای همه دعا کنید که زحمت هاشون نتیجه بده کاش سال دیگه بیامو خبر قبولی خودم و دوست های گلمو بدم برای پریسا که بعضی هاتون میشناسینش هم خیلی دعا کنید که یه رشته ی خوب توی یه دانشگاه خوب قبول بشه میخوام از همه ی کسایی که تا الان ناراحتشون کردنم معذرت خواهی کنم  (انگار وصیت نامه مینویسم) خوب دیگه دوست های گلم خداحافظ شایدم این وب رو کلا حذف کردم  خداحافظظظظظظظظظظظظ بایییییییییییی بایییییییییییی



تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت 1392 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : Boshra | یه ردپا از خودت بذار

سلام خوبید منم خوبم دوباره امتحان های نیم ترممون شروع شد  آخه تازه ترم یکممون تموم شده بود  این چند وقت خیلی اتفاق افتاد چند هفته پیش رفتیم اردو برج میلاد  بعد از این همه که گفتند میبرنمون اردو آخرم بردنمون برج میلاد  هی اشکالی نداره خوش گذشت جاتون خالی  نمیذاشتند شادی کنیم  چه دلیل های مسخره ای هم  ولش  همون هفته که رفتیم اردو 4 شنبه شبش هم رفتیم خونه پریسا اینا جای همه خالی خیلی خوش گذشت پای پری هنوزم خوب نشده چون همون پای پارسالی بود این قدر طول کشید  میره فیزیو تراپی و استخر وسط مدرسه هم هی پاش میگیره  گچشو باز کرده ولی بازم باند کشی میبنده و قرص هم میخوره تا من یادم مییاد یه جایش تو پگه 2 بار پاش 1 بار دستش یه بار سرش یه بارم که بچه بود که یه تصادف بد داشت  کجاش سالمه این بشر  خودم هم تا حالا پام شکسته ولی پری رکورد زده به خاطر همین بهش میگم کریستالی    پاهاش هم که جلو ی معلم دراز میکنه بچه هام بچه های قدیم هییییی پری میدونم دستت بهم برسه منو میکشی ولی من حرفمو میزنم 5شنبه ی همون هفته رفتم تولد نسترن  خیلییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت جای همه خالی  ولی بعدش فهمیدید که تو تولد دزدی شده هی چه مردم نمک به حروم شدند  تقصیر نسترنه که دوستای دوستاشو که نمیشناسه دعوت میکنه  پریسا نیومد تولد چون مامان وباباش دلایل خودشونو دارند ولش  دیگه اتفاق که زیاد میفته ولی بقیه اش تکراری است میریم مدرسه زنگ 1و2و3 وناهارو4 بعدم میام خونه خواب و درس و تی وی و دوباره خواب و روزهایی که امتحان داشته باشم 4 صبح بیدار میشم  همین چه زندگیییییییییییییییییییی مسخره ایییییییی عیدم که همش دوره درس  بعدشم دوباره امتحان و امتحان های خرداد که از اردیبهش شروع میشه و امسالم که نهایی است وای بعد 20 روز دوباره مدرسه لعنتی شروع میشه  برای کلاس های تست و دوره ی پایه ولی یه سال دیگه راحت میشیم آهان امروز تولد معلم ادبیاتمون خانم ساجدی است خانم ساجدی تولدتون مبارکککککککککککککککککککک

  

 



تاریخ : جمعه 4 اسفند 1391 | 05:50 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

سلام سلام صدتا سلام خوبید؟ منم خوبم همه خوبیم  خوب خاطره چندروز پیش پرورشی داشتیم زنگ آخر زنگ های پرزرشی هم که معلم نداریم خلاصه پیشنهاد دادم همه بریم توی چاله(یه قسمتی توی مدرسه مون هست که نه دوربین داره نه تو دید دفتره تا کسی نیاد روبروت نمی بیندت بچه ها میگن شبیه تونله من میگم چاله ) بله همگی رفتیم اون جا آهنگ و بزن وبرقص جای همه خالی پریسا هم که پادرد و مثل پیرزن ها یه گوشه نشسته بود به من میخندید (نه نه پری این پای تو کی خوب میشه کشتی مارو ) می ترسم پات خوب بشه این دفعه اون پات بشکنه معلوم نیست حواست کجابوده آخه چرا این قدر به xوyوz,.... ولش بله زهرا و یگانه هم رفته بودند مثل این خاله خان باجی ها یه گوشه حرف میزدند رفیق فابریکامونو آخه خدا قربون نسترن پایه ریز می یومد باباکرم اووووو نهال وسمیرا و مژده هم ترکوندند آفرین بچه ها خواستم پیژامه پارتی بگیرم دعوتید از همین الان بگم مامانمم که چند روزی نیست رفته صفاسیتی و مسافرت و ما هم دق کردیم  مامان زودی برگرد خوب راستی رنگ 2013 می دونید سبز زمردی است هههه سبز زمردی رنگ دیگه ای هم نبود آهان امروز از معلم فیزیکم کتک خوردم  قوانین دست راست رو که بلدید من داشتم با دست چپ می رفتم گفته بود هرکی بادست چپ بره کتک می خوره نامردی نکرد وزد منم گفتم خیلی سفت زدی یه جیغ بنفش هم کشیدم جای انگشتاشم رو دستم موند به جای این که بگم خیلی سفت زدید گفتم زدی بچه ها هم هی میگفتند مگه خواهرته بابا خودش نفهمیده حالا هی به روش بیارید آکادمی رو می بینید پارسال بهتر بود نه؟

تولد های این ماه رو تبریک میگم سمیرا _نهال _عارفه _نسترن (که 5 شنبه دیگه تولدش دعوتیم)و بقیه رو هم فعلا یادم نیست یادم اومد میگم

این همون سبز زمردی است که گفتم اون انگشتره پارسال آجری بودالبته توی ایران فرق داره یه رنگ جهانی داریم یه ایرانی آبی کاربنی بود خیلی رنگش قشنگه

اسم رنگ امسال emerladاست که طیف هاش این عکس پایینی است

خوبه رنگ بدی نیست من که خرید عیدمو از الان انجام دادم

حالا دوتام عکس برای تولد دوست جونیام می زارم

چه خوشمزه به نظر مییاد

راستی من واسه تولد نسترن چی بخرم ؟

خوب دیگه من برم کم کم بخوابم بای بای

 



تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1391 | 11:19 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

سلامممممم خوبید؟ منم خوبم خوب امتحانامونم به خوبی وخوشی تموم شد ترم دوم باید بیش تر درس بخونیم وایییییییییی نگو خوب خاطرات این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاد همش درس و درس تا امتحانا تموم شد منو پری گفتیم یه استراحتی بکنیم من و پری ومامانم رفتیم بوستان مامان پری هم رفته تبریز حسابی چرخیدیم و مانتو و خرت وپرت خریدیم بعدشم رفتیم پارک نهج البلاغه توراهم اهنگو زیاد کرده بودیم ریز میومدیم جای همه خالی خیلیییییییییی خوش گذشت بعدم رفتیم تاب سواری که داشتم از ترس سکته میکردم وای که چقدر خندیدیم مردم فکر میکردند چیزی خوردیم ! بعدم که رفتیم رستوران و کافی شاپ پارک چای و چیپس و پنیر و سیب زمینی و... خوردیم اون قدرم خندیدیم همه نگامون میکردند به قول مامانم خنده های مستانه ا وا خدا مرگم من کی از این خنده ها کردم  آخرشم که رفتیم تو کوچه ی پری اینا که خیلی هم کوچه ی تاریکی است تانگو میرقصیدیم که بله همسلیه اشون با ماشین رد شد بی چاره پسره نزدیک بود سکته کنه دوتا دختر وسط کوچه تانگو خودمم فکرشو میکنم این صحنه رو میدیدم میگفتم چیزی مصرف کردند بله سرمون بردیم بالا دیدیم اوا خواهر این همسایه بسیجیه داره نگامون میکنه سریع رفتیم گفتیم الان زنگ میزنه جمعمون میکنند وای آکادمی موسیقی گوگوش شروع شده از همین الان میگم طرفدار امیرحسینم هم صداش خوبه همش قیا فه اش و هم تیپش خوب دیگه اتفاق دیگه ای نیفتاده همه چی خوب به سرم زد منم تو آکادمی شرکت کنم والا صدا و قیافه که دارم برم شرکت کنم دیگه ها موافقید ؟ کلا من زیادی هدف هامو عوض میکنم ادم تنوع طلبیم دیگه  وای پری خواهر ما این کارا رو کردیم فکر کن یکی از معلم ها ما رو میدید (آخه مدرسه روبروی خونه پری ایناست) دیگه هیچ چی اخراج خوب دیگه من برم تازه از مدرسه اومدم خسته ام برم یکم بخوابم پاشم درس های فردا را بخونم خداحافظ همگی

راستی ریحانه نونای گلم دستت درد نکنه عزیزم خیلی زحمت کشیدی من کد هارو میذارم قالب عوض میشه گلم خودت زحمتشو میکشی؟

اها از این به بعد هرچی رمان خوندم کلا کتاب یا فیلمی دیدم یا هرچیز جالبی رو هم مینویسم تازگی ها عشق به توان 6 رو خوندم خیلی تخیلی بود میپرسید چرا1-سه تا دختر رفتند شیراز خوابگاه گیرشون نیومده رفتن هتل درحالی که توی ایران به مجردها اتاق نمی دند2- این سه تا دختر با سه تا پسر بدون اجازه ی پدر و مادر دخترها ازدواج کردند 3- هرکدوم از این دختر ها با شوهر الکیشون توی یه اتاق زندگی میکردند ولی تا نزدیک های اخر رمان هیچ اتفاقی بینشون نیفتاد پسرا فکر کنم کوری چیزی بودند و... کلا خیالی بود ولی خوب عیبی نداره راست میگید خودتون همینو هم نمی تونید بنویسید خوب دیگه من برم فعلا باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

پری جون هرکی دوست داری دیگه قلب ملب رو پوست منه بدبخت نکش 3 ساعت فقط شاهکار خانم رو پاک میکردم امروز یه چیزیت بودها همون جریان شرکاکایو و 500 میلی لیتر و گاو و از ساعت خوابت گذشته دیگه نزنی ها!

پری اینو به یاد خودمون گذاشتم البته ما به این خبی نبودیم ولی خوب دیگه گیر نده!



تاریخ : شنبه 30 دی 1391 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

سلام دوستای عزیز این که تازگی ها کم تر مینویسم به خاطر این که همه ی روز ها م مثل هم است شب یلدا جای همگی خیلی خالی بود باپریسا و خانوادش دور هم بودیم اون قدر گفتیم وخندیدیم و زدیم و رقصیدیم که دیگه همه از پا در اومدند امتحان های نیم ترم رو دادم خیلی سخت بودند کمترین نمره ام هم عربی بود که 7 شدم (نمره ها از 10 است)  چندروزی میشه که امتحان های ترم یک شروع شده هیچ ترس و دلهره ای ندارم از این که نمره هام هم کم بشند ناراحت نیستم هرچه باداباد  این 4 تا امتحانم هم خیلی بد دادم فکر کنم معدلم یه چیزی تو مایه های 18 شاید یکم بیش تر بشه مهم نیست دیگه مثل سابق درس نمی خونم اعصاب راحت مهم تر است تا نمره بالا گرفتن  همین مامان خودم توی جوانی هاش اون قدر شیطونی کرده و همه عشق وحال بعدشم فوقش رو از دانشگاه علامه گرفت تازه رتبه اشم هم 1 شد انضباطشم که ... منم دیگه می خوام راحتی طی کنم دیروزم به ناخن و موهامو و مقنعه ام گیر دادند گفتند موهات خیلی بیرونه منم گفتم به این میگید بیرون بعد مقنعه امو کشیدم عقب و گفتم این بیرونه نه اون از سرشونم زیاده امروزم بازرس اومده بود از یک نفر داشت میپرسید امتحان چه جوریه منم گفتم معلم هم نمی تونه حل کنه راس میگید خودتون حلش کنید نمی ذارن هم تقلب کنیم مثل آجیل اول و دوم و سوم وچهارم را قاطی کردند تا شعاع 2 متریم اثری از سومی ها نیست  البته من که از رو نمی رم دوبار تا الان جامو تغییر دادند مراقب هم صندلیش پشت منه  پری هم هنوز پاشو بسته من خیلی کم می خونم مثلا دیروز فقط 4 ساعت خوندم بوبابا کی حال داره بیش تر بخونه 4 ساعتم زیاده خوب دیگه من برم بخوابم  و بعدشم برم بیرون درس مرسم بی خیال کی بادرس به جایی رسیده که من دومیش باشم فقط به یک پ.ا.ر.ت.ی گردن کلفت نیاز هست که اونم جور میشه به لطف جیب مبارک  راستی هوای تهران خیلی سرد شده قراره سرد ترم بشه خوب شد نرفتیم کبک هواش-30 است فعلا

این پست عکس نداره



تاریخ : چهارشنبه 6 دی 1391 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
تعداد کل صفحات : 32 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.