تبلیغات
انباری

سلام دوستان خوش اومدید به انباری خاطراتم رو از امروز شروع میکنم.

من عاشق پیانو هستم اگه تا آخروب بری بهش میرسی بازدن دکمه هاش توسط موس یا کیبرد تو هم عاشقش میشی امتحان کن


تاریخ : شنبه 8 مهر 1391 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام فردا اولین جلسه زبانمه امروز رفتیم من مسیر دانشگاه رو یاد بگیرم وثبت نام کنم( ثبت نام ماهم دردسری شده ها )تازگی ها بافتنی میکنمشدم مثل نه نه پیرزن هارفتم تست بدم واسه تعیین سطح همینجور لولم داشت میرفت بالا سر یک کلنه انعام  دوترم آوردم پایینبیشولول یه بچه هم اونجا بود اسمش بشرا بوددیگه اتفاقی نیفتاده جزاینکه من کدبانو شدم رفتفردا ناهارچی بپزم؟فعلابوسسسسسسسسسسسس بای

تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام  آقا این نامردیه من همش دارم میشورم میپزم پوستم پوست پوست شده اینقدر مایع ظرف شویی بهش خورده (تازه بادستکش)آقا این نامردیه به هرکی زنگ میزنم دانشگاهه(یاتلفنو جواب نمیده چون قبول نشده)آقا این نامردیه چون ساعت هنوز 12 نشده من ناهارم آماده است با سالاد ومخلفات (شرط میبندم خانم های خونه دارم هنوز ناهارشون آماده نیست)آقااین نامردیه که من نمیرم مدرسه ولی ساعت 8 بلند شدم بشوروبپز رفتم کلاس برگشتم(ایروبیک)حموم رفتم غذا پختم رفتم اسممو کلاس زبان بنویسم بسته بود(چقدر فرز شدم)آقا این نامردیه من چراباید ترم بهمن باشم آخه که همش ترم تابستونی بر دارم که یه ترم عقب افتاده جبران بشهآقا این نامردیه که من بشینم پای نت طرز تهیه پنیر خانگی وترشی هفت بیجار وراه های لاغری وطرز تهیه بیف استراگانف رو سرچ کنم اون وقت زنگ بزنم به ریحانه گوشی رو برنداره بعد زنگ بزن به اون یکی ریحانه باباش بگه دانشگاهه(الان همه فهمیدند من امروز به حرف ر دفترچه تلفن گیرداده بودم) بعد من اوج سرگرمیم سرک کشیدن تو اینستاگرام ورزشکارا وبازیگرا وخواننده ها باشه (البته تو دانشگاه فکرنکنم سرگرمی باشه ولی پسرمثبت هارو که میشه دست انداخت)دوستان من واسه فردا چی بپزم؟الان حوصله ام به شدت سررفته در حدی که الان رفتم میل بافتنی وکاموا آوردم شروع کردم به بافتن تا بهمن که برم دانشگاه 4 تا5 تا ست شال وکلاه ودستکش میبافمتازه تزیئنات خونه هم درست میکنم تازگی ها مثلا یه جاشمعی درست کردم تا الان دستبندم میبافم زبانم میخونم دیگه نمیدونم چیکارکنم میخوام برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم بابام گفت واسم ماشین میخرهآقا این نامردیه چرابوی سیر نمیره دستامو 6بار شستمآخرسرم به دستم اسپری زدم الان بوی سیرواسپری میدهاصلا من چرااینقدر سرمامیخورم چراخوب نمیشم؟الان من دقیقا نفهمیدم غذای ایرانی پختش وقت گیره دقیقا کدوم غذا؟پس اگه میخواستیم غذای آسیای شرقی بپزیم چیکارمیکردیم؟یه تخم مرغو 20 سال چال میکنند بعد ترشی میکنند خوب دیگه من برم یه فیلم بذارم ببینم تا از بی حوصلگی غش نکردم فعلا بوسسسسسسسسسسس

تاریخ : شنبه 5 مهر 1393 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام رفتیم ثبت نام گفتند خانم برو ترم بهمن بیا هیچی دیگه گفتم تا بهمن واسه خودم ول میچرخم دوروز موندم توخونه دیدم نمیشه آقامن همش دارم میپزم میشورم امید به زندگی ام کلا از دست داده بودم احساس پوچی میکردم(بیچاره اونایی که کلا قبول نشدند) جالب انگیزش میدونید کجاست دانشکده تغذیه بهشتی تو شهرک غربه یعنی پیاده ام میتونم برم دیشب رفتیم دنبال کار چندجا سر زدیم واسه فروشندگی فروشندگی سابقه کارمیخواد آخه همه بلداندهمسایه هامونو دم در دیدیم بعدیه سال همچین نگاه میکردند انگار آدم ندیدند گفتند ما فکرکردیم دخترتون دبستانیهخیلی ممنون حالا دیدند من از آقای همسایه ام بلند ترم تو شوک بودند عجیب مامانم گفت تغذیه میخونه (جونم؟هنو که نمیخونم)اونام کلا به به چه چه میکردندزنم سریع گفت دخترم هوشبری خونده پسرمم مهندسی نمیدونم چی چی داره(خوب به ماچه؟!)نیم ساعت وایساده بودند فک میزدند  بعدم رفتیم خرید امروزم زنگیدم به سمی واتاقمو گرد گیری کردم مامان وبابامم رفتند کرج خونه دوستشون ما هم که موندیم خونه حالا تصمیم گرفتم برم زبان وایروبیک تا بهمن کارکه گیرنیاوردم از تو خونه موندن بهتره همین دیگه هیچ اتفاقی نیفتاده فعلا بوسسسسسسسسسسسس بایییییییییییییییییییییییییییی

تاریخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 | 07:08 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

دیگه نمستونم برم اهواز گفتند حتما باید بری شهیدبهشتی تهران همیشه در یادم خواهندماندمردم باصفای اهواز فعلا نمیتونم بیشتربنویسم فعلاخداحافظ

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 09:32 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام دوستان به انباری خوش اومدید این چند روز که نبودم رفته بودم اهواز برای ثبت نام باید اعتراف کنم کاملا اشتباه میکردم تورو خدامنو ببخشید اگه بد قضاوت کردم اهواز خیلییییییییییییییییییییییییی خوب بود چون خیلی دوست داشتم لحظه به لحظه رو مینویسم پروازمون ساعت 3و30 بود که با هامون تماس گرفتند گفتند تاخییر داره و5ونیم بیایید ما هم 5ونیم رفتیم ولی بازم تا 8ونیم  تاخییر داشت ماهم نشستیم بااهواز ها صحبت کردیم ببینیم اونجا چه جوریه بعدسوارشدیم من ومامانم افتاده بودیم نزدیک در خروجی وصندلی ها نمیخوابید مامانم هم که خیلی شیطونه داشته صندلی رو از جا میکند مهماندار اومد گفت چرا اینجوری میکنی چند سالته تو؟مامانم گفت جام بده تنگه صنلی نمیخوابه مهماندارم گفت بشین جا باز میکنه یعنی مرده بودیم از خنده  وقتی رسیدیم مهماندارگفت دمای هوا 35 درجه منم گفتم یا امام رضا نکنه من بمیرم تو این هوا(کلا به دید بدی وارد شدم شرمنده) بعد فهمیدم همون ساعت تهران 32درجه است یعنی 3 درجه کمترپیاده شدیم ومن بازم عصبانی بودم رفتیم نشستیم منتظر چمدونهاکه یه خانم به نام سمانه اومد پیشمون نشست وباهامون دوست شد وشماره اشو بهم داد گفت 10 ساله اهواز زندگی میکنه مال دریا کناربود اهوازازدواج کرده بوداز خونه مامانش برمیگشت گفت اهواز تنهاست ومنودعوت کردخونش وگفت هرکاری داشتی به خودم بگوو... خلاصه حسابی شرمنده کردم مارو از اون جداشدیم رفتیم به سمت تاکسی راننده هم خیلی آقای خوب ومحترمی بود از اهواز پرسیدیم گفت الان هوا خیلی خوب شده منم همش زیر لب میگفتم خوبش اینه بدش چیه (شرمنده)وهمش غرغرمیکردم مرده گفت کی رو تو اهواز دارید گفتیم هیچکس گیر داد گفت میبرمتون خونم چرا از اول نگفتید کسی رو ندارید وبا هزارالتماس مارو برد اونجایی که میخواستیم بریم (میخواستیم بریم یه ویلا که مال شرکت بابامه یعنی شرکتی که بابام توش کارمیکنه تو همه ی شهرها شعبه داره وخونه وویلاوهتل و... هم داره چون کارشرکتشون ساختمون سازیه که اگه بری شهردیگه اون رو بهت اجاره میدند که رفتیم اونجا)رسیدیم من گفتم حتما یه اتاق کوچیکه منم باید رو زمین بخوابم(بازم زودقضاوت کردم)وقتی وارد شدیم یه ویلای 4خوابه با دوتا حموم دوتا دستشویس وپذیرایی و... و من گفتم بابا این خونه رو بگیر خیلی باحال بود بعدم سرایدارش یخچالو برامون پرکرده بود وشام برامون گرفته بود و... شب بابام گفت بریم لب کارون(لب کارون دی دی دی چه گل بارون دی دی دی)من گفتم نه من نمیخوام برم لب کارون اصلا بریم بخوابیم (اه اه چقدر لوس بازی در اوردم) من نمیخوام برم اصلا شهرو ببینم که به زور منو بردند ما رفتیم پارک جزیره وخوش گذشت بعدم برگشتیم وخوابیدیم و صبح مامان بیدارم کرد وپیش به سوی دانشگاه بعد صبحونه رفتیم دانشگاه ودیدن دانشگاه همانا عاشق دانشگاه شدن همانا مثل باغ بود خیلی کارهاشون منظم بود ثبت نام کردیم وهمه ی دانشگاه مسولین و... با مامان شیطونم دوست شدند ویه سومبا(سال بالایی به کره ای)بود که با مادوست شد آخرسرم که داشتیم برمیگشتیم مامانم به سومبا گفت مواظب بشرا باش گم نشه یعنی هرچی آبرو در طی 18 سال جمع کرده بودم  به یکباره رفت پسره مرده بود از خنده منم گفتم مامان مگه من سوزنم گم بشم من باید مواظب این باشم خلاصه سومبا هم کلی راهنمایی کرد مارو مسول بچه های تغذیه بودترم 3 تغذیه هم بود  منم که پرونده ام ناقص بود بازم ثبت نامم کردند (بس که گل اند اهوازی ها) ظهرم بهمون ناهاردادند ورفتیم به سمت خوابگاه رفتیم از یه پسره آدرس بپرسیم گفت تا یه جایی مارو میرسونه (اهوازی اند دیگه) مارو تا یه جایی رسوند دوباره سوارتاکسی شدیم وبه سمت خوابگاه بوستان که تازه ساخته بودند دوباره راننده تاکسی مارو شرمنده کرد وگفت هرکاری داشتی خونه ما فلان جاست و کاری داشتی بگو بعدم گفت مردم اهواز خیلی پشت هم اندو ...(که ما به وضوح دیدیم همچین حرفی حقیقت داره)هنوز به خوابگاه وارد نشده 6تا دختر باهام دوست شدنداز رشته های مامایی رادیولوژی پرستاری بهداشت اتاقم رو گرفتم اتاق325طبقه 3 خیلی جای اتاق خوب بود تازه ساخت و باهمه امکانات و6نفره(سر6نفربودن اتاق دوباره کولی بازی راه انداختم که من میخوام تکی باشمو...گفتندهمه اتاقا6نفراست)طبقه 3 رشته دندان دارو پزشکی تغذیه پرستاری بودند طبقه 2 رادیو بهداشت فیزیو مامایی طب سنتی ماتو اتاقمون 2تا تغذیه 2تا پرستار دوتا پزشکی هستیم طبقه1هم نمیدونم که هم اتاقی هام دوتاشونو دیدم اونقدر خوب بودند که نگو یکیشون نفر7کلاسمون بود من نفر8ام یکیشونم خودم انتخاب کردم پرستاری بود یکی دیگم ندیدمش دوتاازتختامونم خالی بود بعدم برگشتیم وآماده شدیم رفتیم فرودگاه سیل عظیمی شماره از افراد مختلف گرفتیم (همه میخوان اونجا کمک کنند)واومدیم تهران که انتقالیم بهشهید بهشتی رو گرفتم به مامانم گفتم من میخوام برم اهواز نمیخوام تهران بمونم یعنی مادر وپدر میخواستند منو بکشند بچه ما 10باررفتیم واومدیم واسه انتقالی حالا میگه من میخوام برم منم شروع کردم گریه کردند مسول انتقالی هم گفت مگه من مسخره ی شمام همش تهران اهواز اهواز تهران حالا دعاکنید اهواز درست بشه دوستای خوابگاه همش زنگ میزنند کی میای (یعنی اینقدر که اونا زنگ میزنن دوستای دبیرستانم زنگ نمیزنند )دیگه فعلا برم کاردارم بوسسسسسسسسسسس  فعلا


تاریخ : دوشنبه 31 شهریور 1393 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام خوبین؟خوبم ثبت نام اینترنتی انجام دادم مهمونامون رفتند آلبوم فرزاد رو گرفتمرفتم مدرسه مدارکمو گرفتم شناسنامه امو دادیم عکس دارکنندعکسم گرفتم دیگه هیچی فعلا شنبه میریم اهواز بوسسسسسسسسسسسس بایییییییییییییییی

برید ادامه مطلب
ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 24 شهریور 1393 | 06:43 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : جمعه 21 شهریور 1393 | 11:56 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
اونقدر عصبانی ام که حاضرم آدم بکشم یه مطلب گذاشتم شامل 40 تا مطلب خودم نوشتم دیشب برق رفت گفتم مثل همیشه هنوز رو دسک تاپ میمونه قبل از من یکی اومده بودپای لپ تاپ و مطلب  ها نبود ناخن فرنچ شده ی عزیزم از دوطرف شکست از این رژیم لعنتی هم دیگه دارم میمیرم بدترازهمه باید وسایلامو جمع کنم برم اهواز با3 نفردیگه تو یه اتاقمن نمیتونم باکسی تو یه اتاق باشم مسولین محترم رسیدگی کنند شاید یکی خرپف کردشاید من خواستم بخوابم یکی نخوابید شاید من خواستم بیدار بمونم بازم یکی نخواستیعنی من باید برم یه حمومی که یکی دیگه استفاده کرده؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!شاید اون 3 تا کثیف باشندخدااااااااااااااایااااااااااااااااااااا نههههههههههههههههههه برم انتقالی بگیرم؟آیا؟نگیرم ؟آیا؟یه جورسربازیه؟آیا؟نههههههههههههههههه

تاریخ : جمعه 21 شهریور 1393 | 11:18 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام خوبمممممممممممم از مسافرت برگشتم اولش رفتیم شمال بعد کاشان واصفهان دوتا عروسی هم رفتیم ونتایج کنکورم اومددام دارا دام دام حدس بزنید چی قبول شدم.............حدس زدید یکم دیگه فکرکنید..........................بعللللللللللللللله تغذیه ی روزانه ی دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهوازیا خدایا پاشم برم اهواز چی کارررررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! من گرمایی شدیدم پاشم برم اهواز از شنبه در به در به دنبال انتقالی خوابگاه اساس کشی گرفتن مدرک کارت ملیعکس دارکردن شناسنامه(هنوز این دوتاروندارم)وهزاران کار دیگه ام داریم که انجام بدیم مامانم میخواد فرش وپلو پز وچای ساز کتری برقی وهزاران وسیله بار ماشین کنه بده ببرم بدتراز همه باید برم خوابگاه با 3نفردیگه تو یه اتاق باشمنههههههههههههههههههمن دوست ندارم با کس دیگه ای زندگی کنم به بابام گفتم یا انتقالیمو درست کن یا برام خونه بگیر مامانم نمیزاره خونه بگیرمدعاکنید انتقالیم درست بشه من برم ناهار بخورم همین خبرهارو دارم باییییییییییییییییییییی آهان راستی همه بهم گفتند خیلی خوب انتخاب رشته کردی همین بوس بای


تاریخ : پنجشنبه 20 شهریور 1393 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلاممممممممممممم یه عالمه خبردارم فقط بدونید برگشتم تا بعد باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

تاریخ : پنجشنبه 20 شهریور 1393 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام من 2 هفته نیستم فعلا بوسسسسسسسسسسسسس




تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات

به اون یکی وبم هم سربزنید روزی 4تا پست توش میذارم مرسی



http://www.lovely96.mihanblog.com/


تاریخ : یکشنبه 9 شهریور 1393 | 04:07 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات


سلام خوبید؟ من اصلا خوب نیستم دیروز بعد از صبحونه دل درد گرفتم رفتم دراز کشیدم بد فکرکردم چون زیاد خوردم اینجوری شدم ساعت 3 بعداز ظهر دل درد ودلپیچه گرفتم بعد آماده شدم رفتم خونه سعیده واونجام زاد حالم خوب نبود چای ونبات خوردم تا8کهرسیدم  خونه وگشنه بودم یکم نون خوردم ورفتم خوابیدم ساعت 3 تهوع واس***واست***(البته گلاب به روتون) امروز قرار بود باسمیرا بریم پارک که به دلیل بیماری اینجانب کنسل شد همین جا معذرت میخوام الان بهترم هنوز دلم پیچ پیچ میخوره سعیده ام یه حرفایی درباره ی یه عقده ای بدبخت بهم زد موجبات خنده وشادی مارو فراهم کرد دستت درد نکنه سعیده جون (بعضی از آدما را اینقدر بدبخت اند به قول سعیده همه فقط ازش استفاده ابزاری میکردند وپشت سرش مسخره دلم واسش میسوزه یاد آهنگ یاس افتادم میدونم که تو هم تو دلت عقده هایی داری عقده هایی که اومدند از نقطه های تاریک و...یکی هم نیست به این بدبخت فلک زده مادر مرده کمک کنه همه تردش کردند ماهم روش) دیگه صحبتی نیست یه سری مسائل خصوصی تو حال و هوای شهریور دارم که رمز دارمیشه بازم شهریور وبازم خاطرات تلخ وکهنه و بازم شهریور که انگار توش یه طلسم دارم دیشب تو کوچه ودوسال پیش تو کوچه 8سال پیش توکوچه همه شهریور همه کوچه ای بابا چه گرفتاری شدیم راستی روز دختربه همه دخترهای دنیا مبارک چه اونایی که دختراند چه اونایی که دختر بودند مثل مامان هامون چه دخترهایی که دنیا میان چه دختر هایی که دیگه بینمون نیستند.

*************************************
یه حالی هم به پسرهابدیم گناه دارند آخه:
تو تقویم روز بازیافت زباله داریم ولی روز پسر نداریم،این انصافه خدایی؟؟بله که انصافه آخه مادیگه پسر نداریم رو زمین همه دختراند

********************************************************
یکی از مزایای بنیادین کیلیپس اینه که


کمک میکنه دخترو از پسر تشخیص بدیم


فکر کنم تنها راه باقی مونده همین باشه !



هى دختر

بیا میخواهم رازى را بگویم

پسرها عروسک ندارند!

درد دل کردن و حرف زدن را یاد ندارند!

نگاه کن

فقط بلدند اسباب بازیهایشان راپرت کنند!

پسرها اشک هم ندارند!

مى ترسند مردیشان زیر سوال برود!!!

مى شنوى؟؟ ته صدایش،گریه اى بى صداست

با یک اغوش ساده,

قلب هر مردى را میشود بدست اورد.نگاهش کن؟؟

وقتى خسته است

وقتى مریض است

ولى دلسوزى برایش نیست!!!

پدرت وقتى مادرت نیست چقدر پیر است!!

میدانم از پسرها ناراحتى

میدانم جر زنى میکنند

بى معرفتند

حرف بد میزنند

بازى بلد نیستند

آنها تقصیرى ندارند

کسى او را مثل تو ناز نکرده

گل سر،به موهایش نزده

صورتش را نبوسیده

او بجاى بوسه،سیلى خورده است تا یادش بماند مرد باید قوى باشد

دخترک...

پسرها نمیشکنند

مگر...

بدست دخترکى ...

دخترک با آن دستای ظریف و دخترانه ات پسر را نوازش کن نه اینکه با زبان تند و خیانت ،دل مردانه اش را بشکنی..

بعضی وقتا با همه ی مردانگی اش بدجور به آغوش و نوازش تو احتیاج دارد ...

دخترا روزتون مبارک:

دختری نباش که به مردی نیاز داره
دختری باش که مردی به اون نیاز داره
و این دو باهم خیلی متفاوتند . . .
روزت مبارک
***********************************
دختران فرشتگانی هستند از آسمان
برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان
این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک . . .
***************************************
عوجومه گولی روجمه موولوکو پیگل میلی مونو …
روز دختر رو تبریک عرض کردم …


47647421334654591557.jpg


تاریخ : پنجشنبه 6 شهریور 1393 | 09:28 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلامممممممممممممم کتاب هایی که این چند وقت خوندم:اسطوره -جانان-ستاره ی پنهان-درآغوش باد-سقوط آزاد-شاه شطرنج-فصل بادبادک ها-افسنگر-تنها نیستیم-غرور تلخ-پانتی بنتی-زهرتاوان-قبل از شروع-زندگی غیرمشترک-پارلا-ورودعشق ممنوع و... وامروز با مامانم رفتیم مزون شو لباس نزدیک 1 تومن چیز خریدیم و من میخوام برم کلاس موسیقی بین پیانو و ویلون سل موندم میدونید که من سبکم کلاسیکه به نظرتون چی برم؟؟؟؟؟پیانو یا ویلون سل؟ودربه در به دنبال کارم میتونم تو آرایشگاه کارکنم مانیکور وپدیکور وگریم ومیک آپ یا فروشندگی یا معلم دبستان یا منشی کسی خواست شماره اشو بذاره من زنگ بزنم 18 سالمه مجرد سابقه کار ندارم زبان تا حدودی بلدم دیگه نمیدونم خواستید چیزی بدونید بگید با بچه ها خیلی خوبم دیگه همین یکی واسم کار پیدا کنه آهان صدامم خوبی اگه کار دوبله باشه قبول میکنم بازیگری هم بلدم در حد لالیگا دیگه یکی بهم کاربدههههههههههههههه فعلا بوسسسسسسسسسسس بای

تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
سلام همین الان کتاب تنها نیستیم رو تموم کردم از مهسا زهیری به جرئت میتونم بگم بهترین رمانی بود که تا حالا خونده بودم معرکه بود اونقدری که میخوام نویسنده اشو پیدا کنم و باهاش دوست بشم این رمان حتی میتونه یک فیلم سینمایی فوق العاده بشه خودمو جای شخصیت اصلی میذاشتم ودیالوگ ها رو میگفتم وایییییییییییییییی که چقدر قشنگ بود دوست دارم همین الان دوباره خوندنشو شروع کنم چه استعدادی داره این خانم در نوشتن رمان حیفه که چاپ نشده کاشکی یه روزی این متن روبخونه من یه آشنا دارم میتونه چاپ کنه آثارشو ولی با خوندن این رمان فهمیدم در حقیقت کیه که استعداد نوشتن رمان رو داره عاری از هرگونه دخترجلف ولوس وپسرهای خود خواه ووحشی عاری از هرآدم خوشگل وچشم رنگی وای که چقدر به واقعیت نزدیک بود انگار یه خاطر بودنه یه داستان بدون حاشیه الکی بدون سفرهای بی مزه بدون مهمونی مهم ترازهمه با خوندن این رمان میفهمیم نویسنده چقدر باسواده من کم پیش میاد از چیزی این قدر تعریف کنم واقعا رمان ارزشمندی بودبا خوندن این رمان فهمیدم چقدر با خوندن رمان های بی سر وته وقتمو هدر دادم ولی خوب از کجا میدونستم همچین رمان هایی هم هست من که از شروع از پایان رمان خوندن رو شروع کردم بعدم همخونه ودالان بهشت و...اگه کسی مثل این نیسنده سراغ داره بگید تورو خدااااااااااااااااااااااااااااا خواهششششششششششششش یه بوسسسسسسسسسسسسس گنده واسه مهسا وفعلا

تاریخ : جمعه 31 مرداد 1393 | 08:20 ق.ظ | نویسنده : Boshra | نظرات
تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.